| Motorola Razr |
![]() |
![]() |
|
| اشعار و حرفهای دل من و شما |
|
سلام به همه شما که می آید و می خوانید در شبهای بیخوابی و تنهائیم به خیلی چیزها فکر میکنم جوانی میانسالی ... کهنسالی اگر بهش برسیم ... یاد روزهای گذشته ... یاد روزهائی که در جبهه می جنگیدیم ... زخم خوردن ... یاد روزهای خوب در آنجایاد روزهای سخت رفتن دوستان ... آه بیاد رفتن یکی از دوستان خیلی عزیزم که در شلمچه و خانقین و فاو در کنار هم و همسنگر بودیم و در اثر ضایعات شیمیائی چندی قبل در اوج به اوج رفت افتادم و مراسم تدفین و تشییع و .... چه غريب و تنها و بي کس و غریب ... نم ... اومدند گريستند ... . تسليت و .... ما مانده برجای .. بر روزگار بهت و ناباوری ... در بهتي ناباورانه که اوديگر نيست و نخواهد بود درد نبودنش و بار اندوه را چه کسی بردوش خواهند کشيد ؟؟؟ خود من که او را به لحاظ خضوع و مناعتش و مردانگی و همتش عزيز ميداشتم بزودي فراموش خواهم کرد خصلت ما آدميان اين چنين است . شعر زیر تقديم به همه عزيزان همسنگرم چه اونهائي که موندن چه اونهائي که چکاوک خونين بالشان در آسمان رفتن پر کشيد ... جوشيد از اوج يقين گلهاي باور .... گل کرد بر شاخ زمان گلهاي سنگر گوئي که طغيان محبت بود آنجا .... جاري به هر سو شطّ الفت بود آنجا آنجا نه قانون بود نه قانون گذاران .... آنجا خدا بود و مراد و جان نثاران قانون عشق آنجاحکومت داشت ايدوست .... آن سو دليري که همت داشت ايدوست آنجا بهاران رنگ خون عاشقان بود .... گلهاي پرپر شاه بيت شاعران بود گلهاي ما در خون و آتش شکفتند .... با بلبلان آتش افشان راز گفتند بوي بهاران،عطر باروت بود آنجا .... لب بسته مرغ عشق مبهوت بود آنجا باران خون برخاک مظلومان چوبارد .... باخود بهاران دربهاران مژده آرد دراين سفرسرگشتگي هيهات هيهات ... آن رهروان را خستگي هيهات هيهات مردان عشق استادگي را سر سپردند .... تا که حديث سرخ بر دفتر سپردند خمخانه آن سرفرازان را خمي بود .... در آن شرابي ، يکدم از جوشش نيآسود اين سرخوشان از باده نوشان بلايند .... اين عاشقان از خاک سرخ نينوايند با کاروان ره توشه از درياي توحيد .... مقصد کجاست بالاتر از آنسوي ناهيد رفتند تا معراج تا اوج حقيقت .... پاروزنان مردان درياهاي غيرت از قطره هاي کوچک باران گذشتند .... رفتند و بر دريائي از معنا نشستند دست هلا بر حريم لا فکندند .... آئينه رسواي خود بيني شکستند باخون سرخ خودوضو کردندآنها .... در بحر ايمان شستشو کردند آنها آنان که بر نابودي خصم ايستادند .... جان را براه عشق در سنگر نهادند ببستند بار معرفت تاعشق رسيدند .... چون اختران بر اوج مينا صف کشيدند پرسي گرآن سرخوشان را حال چونست .... از عشق بر لبهايشان آواي خونست آيند و شاخه گلی بر سينه دارند .... جا ن داده و گل زخم خونين هديه دارند سرو جوان خم کرده سر بر شانه بيد .... نيلوفرغيرت تنيده تا به ناهيد بر خاک کرده بيد، بن گيسو پريشان .... آشفته ازغمها بنفشه طره افشان نخل سترون مات بر پاي ايستاده .... مرغان آتشخوار بر جانش فتاده ني بر لب چوپان صحرا غم نوا شد .... هر گوشه سنگر دشت نينوا شد خم گشت از اندوه پشت باغبانان .... در گوش ني خواندند شعر غم شبانان در سوک همرزمان دليران پير گشتند .... گر آفتاب اين شب دلگير کشتند ما را بهاري بايد از اين دست آري .... در داغ غيرت نباشد سوگواري اين آتش سوزان فروزان بادايدوست .... اين صبح راخورشيد سوزان باد ايدوست اي آنکه از فردا و فرداها مي آيي .... از لاله پرس اين غصه گر همدرد مائي ما قصه آزادگي با خون نوشتيم .... اين داستان با شيوه مجنون نوشتيم اين جا بهار فتح مطرح نيست ما را .... آن مي سزد مارا که ماند نسل ها را بس خاطرات تلخ و شيرين مانده بر تن .... زان حاميان غيرت بر سينه من
رخصت در پناه مهر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/07/28ساعت 12:51 توسط فرشید مست و خراب |
|
|
سلام عزیزان
خوب دست از پا درازتر و بی نتیجه برگشتیم
حالاچیزی نگم از عدم هماهنگی نمایندگان محترم هیئت همراه (پنج نفر اعزامی و ۱۳ نفر هیئت سینه زنان {این اسم رو ما براشون گذتشته بودیم چون خیلی مصیبت بودند و... }مثلا نماینده بهتر بگم بپا) که یه وقت خدای نکرده زبونم کسی خبطی نکنه (استغرا............)
دیگه بگم یکی از بچه ها بینمون پر کشید و رفت چه حال و روزی داشتیم وای از غربت و هزاردرد نگفتنی..
یه ۳۰ - ۴۰ روزی میشه که برگشتم ولی خیلی بی حوصله بودم همش هاج و واج چیزائی که گذشت... اونجا چند بار چند تا پزشک محترم و چندین آزمایش درد آور و بالاخره کلمه و جملاتی که بارها در این رابطه شنیدم البته این بار بزبان بیگانه : بفرمایئد متاسفانه کاری نمیتونیم براتون انجام بدیم ..
ما که میدونستیم ولی خودمون رو به ندونستن زدیم تا دیگه خیالمون دربست تخت بشه... (عجب باحالیم ما) > LoooooooL
خواهرزاده ام که بعنوان همراه و کمک به من اومده بود خیلی بهم کمک کرد ازش تشکر میکنم .. از شما عزیزان هم که اومدین برام دعا کردین و آروی سلامتی هم ممنونم حتی از کسانی که گله گذاری کردن..
چند بار خواستم از طریق لپ تاپ که همراهم بود و توسط خواهرزاده ام آپ کنم دیدم که با اتفاقاتی که افتاده خصوصا مراقبتهای عزیزان هیئت سینه زنان واقعا نه حال و هوای خوبی دارم نه رمق گذاشتم تا امروز که نمیدونم اصلا برای چی باز اومدم مینویسم خسته ام و نامیدتر از همیشه خدا نخواست دیگه ... پا اونور خط خواسته هاش هم که نمیشه گذاشت ... جل الخالق بگذریم...
در پناه مهر
رخصت
همه دنیا بخواد توبگی نه
نخوان و تو بگی آره تمومه
همینکه اول و آخر تو هستی
به محتاج تو محتاجی حرومه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/07/02ساعت 3:30 توسط فرشید مست و خراب |
|
|
سلام خوب ما هم رفتنی شدیم رفتنی که شاید برگشتی نداشته باشه ... ...خوب دیگه روزگاره .. دکترا اینجا کتر ازشون بر نیومد قرار شدبریم ینگه دنیا (هامبورک) شاید این تن خسته یک مدت دیگه نفس یکشه ...... حلال کنید مرده ام در کوچه های بی کسی سنگ قبرم را نمی سازد کسی سوختم خاکسترم را باد برد بهترین یارم مرا از یاد برد در پناه مهر رخصت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/09/18ساعت 12:26 توسط فرشید مست و خراب |
|
|
کاش ماه شهریور نبود مخصوصا بیست ویکمین روزش تا هیچوقت سالروز تولدم نمیشد (حالا که هست هر غلطی دلت میخواد بکن ) آرزو دارم که خانه ای داشته باشم که بارانش از زمین به آسمان ببارد , ستاره هایش بجای چشمک زدن با پر رویی به آدم نگاه کنند و ماهش در یک مشت جا شود تا بتوانم تک تک خانه ها را با نورش روشن کنم ! آرزو می کردم به جای راه رفتن پرواز می کردم , در آن صورت هیچ وقت برای رسیدن به مقصدم غصه نمی خوردم ! ! ! خدا را سرچ کردم: مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکانپذیر نمی باشد آرزو می کنم خود نویسی با جوهر آبی آسمونی با نوکی به رنگ خورشید داشته باشم باهاش آرزو هایم رو خطاطی کنم ! آرزو می کنم روزها نیایند تا همیشه شب وسکوت باشد (آهای خورشید یه عمر گند زدی به شبهام امروز درنیا) رخصت در پناه مهر |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/06/18ساعت 12:9 توسط فرشید مست و خراب |
|
|
فرصت
دردهايی در دل آدمهاست که نميتوان به زبان آورد گیرم که بخواهی بگوئی ... به که بگوئی .... چگونه بگوئی تا بديده تحقير در آدم ننگرند ؟؟؟؟؟
از آدم صداقت میخواند ولی وقتی از روی همون صداقتی که خواستند همه چیز رو میگی .. از ناراحت کردن و اهانت بهتون دریغ نمیشه ... دلتون رو که با امید انباشته کردین پر از غم و اندوه و درد و حسرت میکنند
کاش میتونستیم باشیم ........خودمون باشیم ............مهربون باشیم..........همزبون باشیم........
تا حالا انتظار کشيدي ؟؟؟ چه حالي داشتي تو اون دقايق ؟؟؟ وقتي انتظارت فايده اي نداره براي کي يا براي چي منتظري ؟؟؟
بعضی ها خیال میکنند عاشقند و بعضیها عشق رو با هوس اشتباه میگیرند میدونی چرا چون جرات عاشق شدن رو ندارند و مفهوم واقعی عشق و دوست داشتن رو نمیدونند خلاصه که همه چی از سر بچه بازی شده حتی همین حرفهای من ........
آه كاش دستم زفريب خالي نبود آبروي صدق پوشالي نبود بي خريداراست دستان پرزمهر كاش مقام كذب هم عالي نبود سربلندي كوكجاست آنهمه ريشه ما كذب خنجرنشاند پشتش كه پوشالي نبود اين تنفس درميان اين هواي مسموم فريب واي برمااين هواراهيچ اشكالي نبود طاقتت كوفرشيداي شيداي غم صبربايدگرجناب عشق عالي نبود رخصت در پناه مهر |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/03/27ساعت 11:42 توسط فرشید مست و خراب |
|
|
از سوسک مي ترسيم................از له کردن شخصيت ديگران مثل سوسک نميترسيم
از عنکبوت ميترسيم................از اينکه تمام زندگيمون نار عنکبوت ببنده نمي ترسيم از خوب سرخ نشدن سبزي قورمه سبزي ميترسيم................از سرخ شدن ادما از خجالت نميترسيم از سرما خوردگي ميترسيم................از سرخورده کردن دوستامون نميترسيم از شکستن ليوان ميترسيم................از شکستن دل ادما نميترسيم از اينکه بهمون خيانت کنند ميترسيم................از خيانت به ديگران نميترسيم از کم بودن آجیل شب عید و یا سین های هفت سین و مطابق مد نبودن کفش و لباس و غیره میترسیم ......... از اینکه ممکنه کسی تو این روزها اصلا یک پشیز هم برای برای عید در جیب نداشته باشه نمیترسیم نورزو باید مبارک باشه ولی شاید برای کسی در همین نزدیکها مبارک نباشه غرق شدیم و گرداب بخود اندیشیدن ما رو از تفکر نسبت به دیگران بازداشته ... غرقه ایم در رزوها و در خودها عید نوروز باید سال نو بشه ؟؟؟ یا آدمها هم باید تفکر نو پیدا کنند ....!؟ چند نفر در همین نزدیکی هستند که دستانشان نورزو می طلبد و گرمی میجوید ... خوب نگاه کنیم میبینیم . رخصت در پناه مهر |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/12/20ساعت 15:18 توسط فرشید مست و خراب |
|
|
یک بار دیگر بعد از مدتها سلام روي تخت بيمارستان كه درازكش شدم غروب بود سرد و قارقاري ... نگاهم روي افق با خورشيد كم رنگش كه داشت آرام آرم كم رنگ تر ميشد ثابت ماند ... كمرنگ مثل بودنم .. مثل هزاران خيال و دل بستن به كساني كه گمان ميبردم مي آيند و گرما بخش روزهاي سرد پائيزي ام در بستر بیماری ام ميشوند یا حتی با تلفنی تنها كساني كه بودن نزديكاني بيش نبودند كه با اعلام بلندگوي بيمارستان ميرفتند و من تنها برجاي ... روز و يا هفته چندم بود نميدانم ( حساب روز و ماه از دستم رفته بود ) مي شنيدم و نمي گفتم نه از سر نخواستن كه ياراي سخن گفتنم نبود سايه اي را در اتاق حس كردم كه آشنا مينمود ، تمامي حواسم جمع كردم و آخرين توانم را در گوشهايم ريختم ... آه ه ه مادرم بود در كنار تخت بر سر سجاده نماز اشك ريزان و نام مرا بر لب جاري ميساخت و استغاثه هاي مادرانه ... با تمامي قدرتم در تمامي ناتوانيم آرزو كردم نباشم و نبينم اشكهائي كه برگونه اش جاري ميشد .. آخر من كه طاقت ديدن اشك كسي را ندارم چطور اينطور درازكش نظاره گر اشكهايم نازنينم بودم دست انداختم و با آخرين رمقم چادراكسیژن را كه دور تا دورم را احاطه كرده بود و حجاب و مانعي چون ديوار ميان من و عزيزم بود دريدم و... ديگر چيزي جز همهمه و حضور سايه هائي چند را بخاطر ندارم ... يك بار ديگه از دستش در رفتم عزرائيل رو ميگم فكر كنم از دست من خسته شده شعر زیرتقدیم به تمام مادران دنیا گويند خدا ،توعادل و كريمي مهرباني،خوبي، قادر و رحيمي زهر چه ميرسد از تو رضايم بر آرم سر فرود،گيرم سزايم خدايا كبريائيت بنازم حكمت و شوكت،خدائيت بنازم مني كه همچو لاله بي نوايم مگيراورا زمن، بشنوصدايم مسوزان الهي اين دلم را مكن پر پر خداوندا گلم را رخصت در پناه مهر
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/09/03ساعت 22:32 توسط فرشید مست و خراب |
|
|
چرا از مرگ می ترسید سلام عزیزان گاهی ممکنه بعضی چیزایی که من می نویسم بنظرتون غیر ممکن یا حتّی حماقت آمیز بیاد. همه اون چیزایی که من می نویسم تراوشات ذهنی ام نسبت به همه آنچه که آن را زندگی نام می نهیم است . ( تولد ... عشق ... مرگ ) آدما واسه این از مرگ میترسن که اونو هرگز تجربه نکردن. البته چیزهایی هم هستن که آدم نمی شناسشون اما مثلاْ از روی کنجکاوی به سمتشون میره ... ولی مرگ یه چیز دیگه اس. اگه کسی بخواد مرگ رو تجربه کنه لازمه اش اینه که با این دنیا کاملا قطع رابطه کنه.خوب اونوقت این دیگه اسمش تجربه نیس ، چون تجربه به درد این زندگی می خوره !!! نه زندگی در ... !!! مرگ چیه؟ هیچ فکر کردین ؟ نکنه شما هم از اونهایی باشین که اصلا خوششون نمی آد در این مورد حرفی بزنن یا بشنوند ؟ امیدوارم اینطور نباشه...اگر هم باشه با کمی مطالعه یا حرف زدن در این مورد نظرتون کاملاً (180 درجه !!!) عوض میشه... . هیچ دقٌت کردین ؟ وقتی در مورد « مرگ » حرف می زنی ، مردم حالتشون عوض می شه ... شاید خود شما هم همینطور باشین ؛ ممکنه الآن بگین دیوونه ام یا هزار عنوان دیگه ... اما مگه نه اینه که تا مرگ نباشه ، کلمۀ زندگی مفهوم پیدا نمی کنه؟ اگه قراربودهیشکی نمیره ، دیگه نمی گفتن : زنده ، زندگی ، زیستن ... آدمها هر چقدر هم که محکم به هم چسبیده باشن بالاخره یه روز جدا میشن . این دست مرگه که اجازه نمیده هیچ دو نفری برای همیشه با هم بمونن. من در مورد روز قیامت همون چیزایی رو شنیدم و خوندم که شما .اما فقط این رو مطمئن هستم که بعد از مرگ همگی قضاوت میشیم . این لازمه عدل خداونده.( هرچند مدتیه تو بعضی زمینه ها باهاش اختلاف نظر پیدا کردم) پذیرفتن اصل مرگ چیزی از شیرینی زندگی کم نمی کنه . (یعنی میشه تموم بشه و از این همه درد راحت بشم ؟؟؟) هفته گذشته به دعوت دوستانم و مثلا بخاطر تولدم به قله سبلان در استان اردبیل رفته بودیم جریانش رو در وبلاگ گروهی میذارم مایل بودید بخونید http://www.buboy.blogfa.com رخصت در پناه مهر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/06/21ساعت 1:28 توسط فرشید مست و خراب |
|
![]() سلام و عرض ادب خدمت همه دوستان عزیز و مهربونم میخواستم ازیادمان زمان جنگ وبیاد همرزمانم بنویسم ولی افکارم بادیدن مردمان این زمونه چنان درهم ریخته و از هم گسیخته شده ودلم چنان از بعضی رخدادها میسوزد که پنداری آهن گداخته بر آن نهادند .. ( هرچند آنهم درقبال خیلی چیزها و کس ها که این روزها دل را میسوزانند سوز نیست . دو دل بودم برای نوشتن این پست ولی بالاخره اینجا جائی برای حرف زدن و دردل کردن و گفتن حرفهائی است که هیچ جا نمیتونم بزنم پس می نویسم (سطورذیل دردل من برای وبلاگمه قصد توهین به هیچ عزیزی رو ندارم) حتما شما هم مردمی را که با عجله تو خیابون و کوچه و با اخم و سگرمه های بهم گره خورده رفت و آمد میکنند رو دیدین ... حالا همین مردم که انگار همین الان دیگه فول تایم میشند و وقتی نخواهند داشت مثلا با یک صحنه تصادف دو اتومبیل روبرو بشند .. اصلا انگار نه انگار مردمی بودند که همین چند لحظه پیش با اون همه عجله دنبال کارشون تقریبا میدویدند ... همه تبدیل به کارشناس های قهار و ماهری میشند که اداره راهنمائی و رانندگی هم ممکنه از نظرات خبیرانه ایشان دوتا شاخ مدل 2006 رو سرش سبز که چه عرض کنم در حد ساقه لوبیای جناب جک در آنی به تنومند ترین رویش برسد .. نه اینکه تصور کنیم تجمع از سر دستگیری و کمک است نه چرا که کاری در این بین ازکسی بر نمیاد مگر صافکار یا نقاش اتومبیل باشیم و بخواهیم به رایگان خدمتی انجام دهیم که اینه این روزها بعید که چه عرض کنم ... محال است. آری عجیب مردمانی هستیم ... از دروغ و فریب و کلاهبرداری و هزاران ترفند دیگر برای رندی در مقابل ساده اندیشانی که در این وادی انسانیت را باور دارند دریغ نمی کنیم ... و عجیب تر آنکه درنده خویانی گشتیم و در پی فرصت دریدن همنوع خود تو گوئی جای مارا تنگ کرده اند و حقوق مارا متجاوزانه با نیشی باز به نیش کشیده اند ولبخندی عاقل اندر سفیه باریتعالی هم گوئی از یاد برده مردمانی سخت ، چشم دل به نابوديكدگر دارند و مردماني سخت تر، چشم بر روي مهرباني بسته اند غریب آدمهائی هستیم تا وقتی از احساس کسی نسبت بخودمون بیخبرهستیم تشویق میکنیم که : بگو... حرفت رو بزن ... نگذار حرفت تو دلت بمونه ... بعد که میشنویم و می فهمیم که بهمون احساسی دارند یکی دو بار برای خالی نبودن عریضه ، جواب تلفن رو میدیم .. شاید برای وقت گذرونی و اینکه حالا کاری ندارم انجام بدم ...و پرکردن اوقات فراغت هم تا دیدن طرف پیش بریم و اما بعد ... طاقچه بالا میذاریم ... حتی یک جواب سلام خشک و خالی هم دریغ میکنیم و انگار نه انگار طرف آدم بوده و یک وقت برای ما در پائین ترین حد قضیه وقت گذاشته ... دیدگاه مردم امروز ما این شده : باری بهر جهت ... ای بابا رها کن و بی تفاوتی نسبت به دیگران چه رسد ... به مهر ورزی وعشق (هزاران دیگر از این دست حدیث مفصل) عصر ما عصر فریبه عصر اسمهای غریبه عصر پژمردن گلدون چترهای سیاه تو بارون خدامون سرش شلوغه وعده ها همه دروغه خونه هامون پر نرده پشت هرپنجره پرده قفسهـا پــر پـرنده لبهــای بدون خنده چشمها خونه سواله جواب شنیدن محاله آسمونهـا پــر دوده قلب عاشقهـا کبـوده نه برای عشق میلی نه کسی بفکر لیلی در پناه مهر رخصت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/05/25ساعت 23:32 توسط فرشید مست و خراب |
|
|
ماهتاب اندود شهر خالی بود
خانه مرده
شهر با غوغای آن مرده
آب مرده
ماهیان مرده
من چه هستم ؟
سایه ای بی راهه رفته ؟
پرسشی نومید ؟
موجی از تردید ؟
از درون خلوت درها صدا آمد : وهم بی هنگام !
ـــ ای صداهاتان نسیم سرزمین خواب
خوابتان آرام
خواب ؟!
چه خیالی خام !
خواب ما جز ترس بیداری نبود
درد ما جز درد هشیاری نبود
خلوتی بی رنگ می جوییم و نیست
رنگ بی نیرنگ می جوییم و نیست
رفته بودم که باز نگردم و خداحافظی کرده بودم نه بدانسان که در این مجاز مرسوم است تا به ناز کشی بازگردم ونه به تعبیر دوستی خداحافظی قسطی ... که دیدم نه من بدانچه اعتبار قائلم در دوستی ام و یا مهر ورزیدنم وقعی گذارده نمیشود ... ورفتنم نیز چون بودنم نه باعث دل رنجه ایست و نه موجب سروری حتی دریغ از پاسخی به هزار جهد و کوششم و یا دستی بسوی مهر ورزی ام
بازهم سکوت به تنگی زوایه نشینی تنهائی میخواندم
مهرورزیم بازهم به هیچ انگاشته و در قبال عرضه آن در این آشفته بازار که دل را کساد کالائی به وزن کاه میشمارند بی خریداراست و در این مکاره به دروغگوئی .. بی ادبی... خودخواهی ... وقاحت و از این دست نسبت ها آلوده گردیدم و برخلاف ابرام در حفظ ریشه هایم (که همیشه در آن اصرار داشتم تا ریشه دار بمانم) بی ریشه خواندنم ... هیهات
بهنگام بستری بودن در بیمارستان زمان بسیار خوبی بود برای تامل و تفکر که بگویم و بخواهم که فریادم را بشنوند
اینجا را نباید از دست بدهم به هر بهائی مینویسم و به کمک شما نیازمندم و حتی اگر دشنام و یا مهرتان دستگیرم باشد یا نباشد ... حضورتان گرمی بخش کلامم گردد و یا دشنامهابه عبث به هوای ترک خانه ام چون سیل بر سرم ببارند.
ضمنا بنا به دعوت دوست خوبم دانيال كه قابل دونستند تا من هم در جمعشون باشم و در وبلاگ گروهی ایشان مطلب بنويسم در خدمت شما دوستان خواهم بود. http://buboy.blogfa.com لطفا با نظراتتون ما را راهنمائی کنید .. متشکرم.
بزودی باز هم برایتان می نویسم
در پناه مهر |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/05/07ساعت 21:3 توسط فرشید مست و خراب |
|
|
با تشکر از همه دوستان و عزیزان و سروران گرامی که در این مدت یار و غمخوار و همراه من بودند
این وبلاگ بدلایل ذیل برای همیشه تعطیل میگردد:
۱ - کسالت و رنجوری بیش از حد نویسنده وبلاگ که هیچکس نبود ( گشتم خرابی که آباد نگردد )
۲- تاب نیاوردن و تحمل نداشتن نویسنده در مورد خیلی از نوشته ها در قسمت نظرات که بیشتر آنها چون درد دل دوستان بوده در قسمت نظرات نمایش نشان داده نشده .. نه توهین نه زبانم لال باد که همه مهر بود و مهربانی ... به عزیزم قسم تاب شنیدن غمهای دیگران را دیگر ندارم دلم میشکند و میگیرد و میمیرد و ساعتها درگیرافکاری نابکار میشوم( یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت )
۳- خداحافظی با نت و دنیای مجازی ( عشق و محبت شده ایمیلی ... مجنون نشسته چت کنه با لیلی )
عاشقانه ام با عشق تقدیم همه عاشقان باد
در پناه مهر باشید تا ابد
رخصت
تا که مي آيي نسيم آسا کنارپنجره ... يک جهان گل ميشکفد در حصار پنجره رشک را در چشم دل مي بينم اما خامشم ... مرغ اندامت چو ميگردد شکارپنجره دستهايت برکه اي در واحه سرخ عطش ... چشمهايت لاله اي در شوره زار پنجره بيگمان بانوي دريهاي رويايي که باز ... نور باران ميکني در قاب تار پنجره تا نهي آرنج درچار چوب سرد در ... بوته مهتاب ميرويد از غبار پنجره بي نوازشهاي ناز پنجه هايت در سکوت ... پرده هاي نرم توري سوگوار پنجره گيسوانت شط جوشان طلا در آفتاب ... ميشود ناگه رها چون آبشار پنجره سينه ات يک آسمان آينه در باران گل ... پيکرت آفاق نوري در مدار پنجره باغ آينه است دلدارفرشید مگر در ابر ناز ... ياکه خورشيدي است در صبح بهار پنجره |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/04/03ساعت 9:25 توسط فرشید مست و خراب |
|
|
سلامی به گرمی حضور شما من باور دارم که سختي کشيدن کاري سخت و صد البته کار هرکس نيست و خيلي ها در راه زندگي ، عشق و دوستی کم ميارند و ميبرند خوب حالا چه بايد کرد ؟؟؟ بايد زانوي غم بغل گرفت و تو پيله تنهائي خزيد يا نه دست کسي که براي ادامه راه بطرفمون دراز شده گرفت و همراه شد ؟؟؟ زندگي ما پر از اي کاشها و اما و اگرهاست که خودش مثنوي هفتاد من کاغذه ... نياز آدمها به همديگه غير قابل انکاره و من اين نياز رو در چشمان خیلی ها و در درون خودم حس کردم ... بگذريم که بهردليل کسانی که دستم رو به طرفشون دراز کردم نشد(و یا نخواستند) همراهم باشد و هر سال پيرتر و پیرتر شدم ... من تو اين مدت روزهاي سختي داشتم پر از بيماري و رنج کشيدن و گوشه نشيني و............. خيلي ميخواستم کسی را داشته باشم براي خود خودم ... ولي ناگزير از اين سرنوشت ... ميخواستم فاصله ها رو بردارم ولي نشد ... آنان که آشنائی کردند هم قرباني اين ناگزير و من هم نیز ... همواره زخم خورده از اين روزگار راهم را پيدا نکردم ... که نه تنهائي چاره ساز درد من بود نه بازگشت آنان که ترکم کردند ... (دل نیست کیوتر که به هر بام نشیند) ( از گوشه بامی که پریدیم پریدیم ) زندگي بهر حال چه خوب و چه بد گذشت ... همه ما کسی را گذاشتيم و از کنارهم گذشتيم چه روزهائي که ميشد باشيم و نبوديم چه لحظاتي که ميشد داشته باشيم و نداشتيم و ...... زياد وراجي کردم ببخشید. یادمه یک کسی پرسيد:اگر من ديگه زنده نبودم و بمبرم برام اشک ميريختی يا نه ؟ من پاسخ دادم : نه من براي مرگت اشک نميريختم براي نداشتنت و فرصت از دست رفته اشک ميريختم . و این روزها در زاویه نشینی های تنهائی ام نیاز به حضوری مهربان و دست گرم و عاشقانه را بیش از پیش در خودم حس میکنم . ديده اي گنجشگكي كوچك را؟ او را ميان دستان خود گرفته اي هيچ ؟ ضربان قلب كوچكش را لمس كرده اي ؟ از خود پرسيده اي كه تندي طپش قلبش از چه روست ؟ آياز ترس چنين سراسيمه ميطپد؟ ترس از مرگ ... ؟ ترس از گرفتار آمدن ... ؟ ترس از قفس ... ؟ نه نه نه ... كه ضربان قلبش گرمي دست ترا تجربه ميكند گرمی مهربانيت را لمس ميكند وازرخوت و عطش گرماي دستانت كه مهربانست همچنان مي طپد و مي طپد و مي طپد من گنجشگك كوچك ميان دستان توام رخصت در پناه مهر |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/03/05ساعت 22:44 توسط فرشید مست و خراب |
|
|
بي درد مردﹸم ما ، خدا بي درد مردﹸم نا مرد مردﹸم ما ، خدا نامرد مردﹸم چند روز پيش مراسم چهلمين روز دوست عزيزم بود چه غريب و تنها و بي کس برگزار شد بياد غربت و بي کسي و تنهائي آدميان کره خاکي ميف افتادي وقتي که ميديدي ... اومدند گريستند ... . تسليت و .... خانواده بر جاي ... در بهتي ناباورانه که اوديگر نيست و نخواهد بود درد نبودنش و بار اندوه را تنها خانواده اش به دوش خواهند کشيد و همين خود من که او را به لحاظ خضوع و مناعتش و مردانگی و همتش عزيز ميداشتم بزودي فراموش خواهم کرد خصلت ما آدميان اين چنين است . شعر زيررو که در اين مراسم خوندم تقديم ميکنم به شما و به همه عزيزان همسنگرم چه اونهائي که موندن چه اونهائي که چکاوک خونين بالشان در آسمان رفتن پر کشيد ... جوشيد از اوج يقين گلهاي باور .... گل کرد بر شاخ زمان گلهاي سنگر گوئي که طغيان محبت بود آنجا .... جاري به هر سو شطّ الفت بود آنجا آنجا نه قانون بود نه قانون گذاران .... آنجا خدا بود و مراد و جان نثاران قانون عشق آنجاحکومت داشت ايدوست .... آن سو دليري که همت داشت ايدوست آنجا بهاران رنگ خون عاشقان بود .... گلهاي پرپر شاه بيت شاعران بود گلهاي ما در خون و آتش شکفتند .... با بلبلان آتش افشان راز گفتند بوي بهاران،عطر باروت بود آنجا .... لب بسته مرغ عشق مبهوت بود آنجا باران خون برخاک مظلومان چوبارد .... باخود بهاران دربهاران مژده آرد دراين سفرسرگشتگي هيهات هيهات ... آن رهروان را خستگي هيهات هيهات مردان عشق استادگي را سر سپردند .... تا که حديث سرخ بر دفتر سپردند خمخانه آن سرفرازان را خمي بود .... در آن شرابي ، يکدم از جوشش نيآسود اين سرخوشان از باده نوشان بلايند .... اين عاشقان از خاک سرخ نينوايند با کاروان ره توشه از درياي توحيد .... مقصد کجاست بالاتر از آنسوي ناهيد رفتند تا معراج تا اوج حقيقت .... پاروزنان مردان درياهاي غيرت از قطره هاي کوچک باران گذشتند .... رفتند و بر دريائي از معنا نشستند دست هلا بر حريم لا فکندند .... آئينه رسواي خود بيني شکستند باخون سرخ خودوضو کردندآنها .... در بحر ايمان شستشو کردند آنها آنان که بر نابودي خصم ايستادند .... جان را براه عشق در سنگر نهادند ببستند بار معرفت تاعشق رسيدند .... چون اختران بر اوج مينا صف کشيدند پرسي گرآن سرخوشان را حال چونست .... از عشق بر لبهايشان آواي خونست آيند و شاخه گلی بر سينه دارند .... جا ن داده و گل زخم خونين هديه دارند سرو جوان خم کرده سر بر شانه بيد .... نيلوفرغيرت تنيده تا به ناهيد بر خاک کرده بيد، بن گيسو پريشان .... آشفته ازغمها بنفشه طره افشان نخل سترون مات بر پاي ايستاده .... مرغان آتشخوار بر جانش فتاده ني بر لب چوپان صحرا غم نوا شد .... هر گوشه سنگر دشت نينوا شد خم گشت از اندوه پشت باغبانان .... در گوش ني خواندند شعر غم شبانان در سوک همرزمان دليران پير گشتند .... گر آفتاب اين شب دلگير کشتند ما را بهاري بايد از اين دست آري .... در داغ غيرت نباشد سوگواري اين آتش سوزان فروزان بادايدوست .... اين صبح راخورشيد سوزان باد ايدوست اي آنکه از فردا و فرداها مي آيي .... از لاله پرس اين غصه گر همدرد مائي ما قصه آزادگي با خون نوشتيم .... اين داستان با شيوه مجنون نوشتيم اين جا بهار فتح مطرح نيست ما را .... آن مي سزد مارا که ماند نسل ها را بس خاطرات تلخ و شيرين مانده بر تن .... زان حاميان غيرت بر سينه من |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/02/21ساعت 1:17 توسط فرشید مست و خراب |
|
|
من از کجا شروع کنم وقتی سرآغاز ندارم یک قلم و یک کاغذ و یک درد همیشگی نمیشه با نوشته ها که همه دردها رو بگی یه بغض خام توی گلوم یک دنیا حرف نا تموم آرزو ها پشت سرم نگاه من به روبروم حرفهای پر شکایتی رو کاغذ های خط خطی از من فقط مونده به جا قلب پر از شکایتی این کاغذای خط خطی نامه دردای منه جای پای اشک من از گریه های نم نمه غمی نشسته تو دلم اشک چه زیبا شده باز ترانه هام زمزمه مستی شبها شده باز غم شکستن روبروم که عاشقانه دیده ام با اشک غزل شکفتم با بغض غزل چیده ام از کس گله نمیکنم شکایت از دل منه دلم هنوز در حسرت یک آرزوی باطله رفتن من حتمی شده موندمن بی حاصله
سلام عزیزانم شاید این حرفها برای خیلی ها تکراری باشه و یا اصلا بگوششون نخورده باشه که یک جانباز شیمیائی نو یک شهرستان همین نزدیکی ها توی 200 متر زمین ویک چهار دیواری 20 متری که قراره آشپزخونه این ساختمون باشه با زن و دوتا دختر بزرگش زندگی میکنه و دستش رو پیش هیچ احدی دراز نمیکنه تا اینکه بالاخره نفسهای آخر رو میکشه و .... نمیدونم از کجا بگم ، از مظلومیتش ، از حجب و حیاش ، از مناعت طبعش که همیشه وقتی بهش میگفتیم برودرخواست وام از بنیاد کن جواب میداد : من با خدا معامله کردم خرابش نکنید.... هرچه میگفتیم برو وام بگیر قبول نمیکرد .. شاید باور نکنید که همین زمین و چهاردیواری داخلش رو با کمک خیلی از بچه های جانباز براش خریدندو ساختند وای که چقدر جرات میخواد آدم در عین نیاز بی نیاز باشه و گردنش رو کج نکنه ... وقتی بهم خبر پر کشیدنش رو دادند به اتفاق چند تا دیگه از دوستان راه افتادیم تو راه نمیدونید چه بهمون میگذشت و چه حال و روزی داشتیم وقتی رسیدیم با دیدن چند نفری که اونجا غریبانه شیون میکردند دیگه نمیدونم چی شد که بهم ریختم وقتی چشم باز کردم دیم رو تخت درمانگاه سرم بدست ماسک اکسیژن به صورت دراز کشیدم و دوستان منتظر که بلافاصله با آمبولانسی که تهیه کرده بودند به بیمارستان تهران منتقلم کنند .. و بالاخره تا همین چند روز پیش که با هزار خواهش و التماس مرخصم کردند و باعث شدند تا نتونم تو مراسم یکی از عزیزانم شرکت کنم . نفسهای سنگینم با بغضی که از دست دادنش تا نیمه راه گلو میاد به اشک تبدیل میشه و بعد هم هق هق ... شانس اوردم مادرمم تو این مدت نبود ( او هم بعلت بیماری قبل از عزیمت من در بیمارستان بستری شده بود تا عمل بشه) والا خدا میدونست با این قلب ضعیفش وقتی حال و روز من رو می دید و یا وضعیت الانم رو چی به سرش میومد. وای که چقدر درباره اطرافیانمون کوتاهی میکنیم . ببخشید زیاده گوئی کردم بادم اومد در عمل وقتی میخوای درد دل کنی چندان شنونده ای پیدا نمیکنی سخن کوتاه رخصت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/01/29ساعت 10:2 توسط فرشید مست و خراب |
|
|
سلام عزیزان نمیدونم فیلم آژانس شیشه ای رو دیدین یا نه .. ؟ یکی از فیلمهائی است که من خیلی بهش علاقه دارم خصوصا جنس بازی پرویز پرستوئی رو که همیشه در اوج قدرت و تسلط تو تمام فیلمهاش بازی کرده . این فیلم رو به یاد روزهای جبهه هر چند وقت یک بار میذارم و جالب اینجاست که هر بار هم بیاد اون روزها بی اختیار از چشمام اشک جاری میشه و بغض میکنم . روزهای به من مربوط نیست ها ..... و ما در این چنین روزهائی خواستیم بگوئیم به ما مربوط است ولی انگار هنوز به خیلی ها مربوط نبود و نیست . باور داشتیم که بدادمان میرسند افسوس که خیلی ها خواسته و ناخواسته کر و کور مادر زاد و یا مصلحتی هستند نه دیدند و نه شنیدند و جا زدند و هنوز هم .... بچه های جنگ اونهائی شون که رفتند فراموش شدند و اونهائی هم که موندند از یاد رفتند و مثل حقیقت زیر خاکستر زمان مدفون شدند . ساحل نشینان گرداب جنگ بالا نشین محفل انس شدند و میلیون شد براشون پول خرد ... و ما نفهمیدیم کی جوون بودیم .. کی پیر شدیم ، کی جوونی کردیم ... می جنگیدیم جنگ تموم شد و کسی که به عشق اون خاک جبهه ها و سنگر برامون فرش عرش بود با یک دنیا غصه رفت دشمنانش کم کم جرات پیدا کردند یک وقت با نظرات فقهی اش مخالفت کردند روز دیگر با تصمیمات سیاسی اش ... ما هی بغض کردیم اما فایده نداشت ، خلاصه علی رو بی عدالت و ولایت رو وکالت نام دادند ما که یه موقع فخر ملت بودیم شدیم جلنبر.. خشن .. بدوی ..و دشمنان جهاد و انقلاب شدند مدنی.. منطقی .. باسواد سازنده و طرفدار آزادی و آبادی . ما بدنبال ساده زیستی می گشتیم و اونائی که باید پشتیبان ما می بودند و باشند برج و ویلا و استخر و سونا می ساختند ، تعطیلات رو رفتند پاریس لندن و سوئیس و ... خیلی ها رو میشناسم که حسرت یک زیارت ساده رو داشتند و دارند .. بالاخره اونا شدند پولدار صاحب مقام و منصب ... و ما شدیم مصبب تموم بدبختی ها ... سوخیتم و بهمون گفتند نسل سوخته .. هم دلمون سوخت هم زندگی و وجودمون. نمیدونم شاید وبلاگم بخاطر نوشتن این چیزها فیلتر بشه ولی این حرفها مدتها تو دلم مونده بود اصلا هم ممهم نیست که این اتفاق بیفته چرا که بالاخره حرفم رو زدم . دراين غم سراغمگساري نبود بسي ناله كردم ، ياري نبود اگرلحظه اي خنده برلب نشست درآن خنده هم اعتباري نبود همه عمردر زمستان گذشت به يك روزآنهم بهاري نبود يكي گرد برخاست دراين بيدادگاه دريغاكه باآن سواري نبود در پناه مهر رخصت |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1384/12/06ساعت 12:26 توسط فرشید مست و خراب |
|
|
سلام دوستان عزیزم
این کامنت رو که موقع خوندن این پست متوجه میشید کی نوشته لطفا بخونید ...
سلام فرشید تو دلتنگ نیستی؟ کی ببینیم همدیگرو ؟ فرشید برام حرفهای شیرین بزن....تشنه شنیدن کلمات شیرین از دهان تو هستم....فقط از تو.. فرشید هنوز
بگو.....شهامت میخواد ..گفتی هزار بار که من شهامت ندارم ......فرشید (توضیح : مطلب چند پست قبل رو بخاطر دارید با عنوان ( از شما میپرسم )
نمیدونم چرا رها نمیکنند بابا جان گذشت تموم شد ... هر احمقی که مار نیشش بزنه از ریسمون سیاه وسفید میترسه و خدای حماقت و بلاهت هم که باشه سعی میکنه از یک سوراخ دو بار گزیده نشه
این حرفها و کامنت رو برخلاف میل باطنی و آنچه که همیشه بر آن اعتقاد داشتم بازگو کردم تا ایشون فکر نکنند که من دیگه همه زندگیم آتیش گرفته .... بابا گذشت همونطور که در کامنتهای دیگه اتون گفتی من پرونده ام خیلی سیاهه که هیچ من خودم میگم روم هم سیاهه چرا که بازی و فریب تورو خوردم
جالب اینجاست که خودتون رو اهل قلم میدونید و آنچنان در مورد خیلی از مسائل (فقر .. ایتام ..دردهای اجتماعی و .. داد سخن میدید که آنهائی که شما رو نمی شناسند فکر میکنند آخر همه روشنفکر هائید .
آدرس وبلاگ من رو ایشون به یک عزیز برای هک کردن دادند ... خوب فکر میکنید این یکی از علائم روشنفکریه ؟؟؟ مثلا اینقدر این وبلاگ مهمه ؟؟؟ هک کن یکی دیگه میزنم .. ولی یک نصحیت دوست و عشق سابق من بچسب به زندگیت بچه هات حیفند بزرگی کن و از ما هم بگذر..
ببخشید که این پست رو نوشتم از همتون عذر میخوام البته جواب ایشون رو طی ایمیل بطور مفصل دادم و لزوما فقط بخاطر اینکه با شما دوستان عزیز درد دل کرده باشم چند خطی نوشتم احساس میکنم سبک شدم ... بازهم مراتب شرمساری من رو بپذیرید ..
رخصت
نوبت من كه ميرسه ابريشم آتيش ميگيره ستاره وارونه ميشه فواره بازيش ميگيره نوبت من كه ميرسه تنهائيم نوبتيه ساده شدن بيخوديه عاشقي بي حرمتيه ساعت تابوت منه وقتي كه ضربه ميزنه ساعت گل چنده مگه كه وقت پرپر شدنه پيله خوشحالي من ويرون هر بي سروپا خنده ام باز سياه ميشه از سايه گلايه ها سكوتم رو مي شكنم بضرب سازي خوش صدا سهمم رو من پس مي گيرم همين روزاهمين روزا ![]() در پناه مهر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1384/11/18ساعت 13:14 توسط فرشید مست و خراب |
|
|
سلام همه عزیزانم با خوندن مطلبي در وبلاگ http://www.mandm.blogfa.com تحت عنوان ما مردم با ادبی هستیم یک خاطره يادم اومد گفتم خالي از لطف نيست شما هم بخونيد البته از همین الان میگم همه جا خوب وبد داره و همه آدمها رو با یک چوب نباید روند . تابستون سال گذشته بود براي کارهاي شبکه که با يک شرکت نبمه خصوصی قرارداد بسته بودم به اصفهان اومدم . نميدونم چه خبر بود که به هر دلیل شرکت مربوطه نتونسته بود برام تو هتل جا رزرو کنه خلاصه حدود ساعت 3 بعد ازظهر رسيدم نماينده شرکت که براي پيشواز اومده بود با شرمندگي مطلب رو گفت ( از اونجائي که دراینجور مواقع سعی میکنم متانت و مناعت طبعم رو حفظ کنم چیزی نگفتم تا ایشون هم زیاد شرمنده نشه) قرار شد باتفاق بريم يک جائي رديف کنيم يک تاکسي دربست گرفتيم و راه افتاديم ما مشغول صحبت شدیم و راننده تاکسي که از صحبتهای ما فهميده بود چه خبره و قراره کرايه تاکسي از جيب شرکت پرداخت بشه از طرفی ما هم گرم صحبت کاری بودیم کلي الکي چرخوندمون بعد که ما اعتراض کرديم بالاخره رسوندمون جلوي يک هتل اسمش رو نميگم که بريد اونجا و سرتون بياد اونچه سرما اوردن خلاصه ما مشغول کارهاي اوليه پر کردن فرم و اين چيزا بوديم که يک خانم و آقاي عرب وارد شدند رزروشن هتل مارو رها کرد دويد جلو و چمدونهاشون رو گرفت (داشتم از تعجب شاخ در میوردم) بعد اومد به ما گفت ببخشيد آقا جا نداريم !!!؟؟؟ من گفتم چطور .. ؟؟ گفت اينها رزرو کرده بودند..(اي خالي بند) فرم رو نذاشت پر کنم و گفت شما تو رستوران يه آب ميوه بخوريد تا من اتاق رو نشون بدم اينا نپسنديدند شما فرم رو پر کنيد (جل الخالق) و رفت تا اتاق رو نشونشون بده يک خانمي که اونجا به تلفنها جواب ميداد گفت به شما اتاق نميده چون صاحب هتل گفته به خارجيها !!! بده و دلار بگير ازشون (عجبا عربها خارجی بودن ما نمیدونستیم) گفتم چقدر ميگيره ازشون؟ گفت اتاق دو تخته بيست وپنجهزار تومنه از اينها 30 دلار ميگيره دو دوتا چهارتا کردم ديدم خيلي فرق نداره که خلاصه طرف اومد گفت من نميفهمم اينا چي ميگند ميشه شما ازشون بپرسيد پسنديدند يا نه (طرف خيلي بهمون حال داده بود ميخواست براش تلافي کنيم!!!) من گفتم عربي بلد نيستم خلاصه به انگلیسي پرسيدم: پسند کرديد گفتند بله ولي 30 دلار زياده تخفيف بدين (فکر ميکردند من هم کارمند اونجام ) منهم عين بلانسبت الاغ همه جريان رو گفتم بعد بخودم گفتم ميتونستم يگم نه خوششون نيموده ولي فکر کردم ديدم در اينصورت من هم زياد با اون بابائي (رزروشن) فرق ندارم خلاصه اتاق رو گرفتند و ما هم زنگ زدیم هتل جلفا گفت جا داریم ما هم ( رزرو ) کردیم راه افتادیم رفتيم هتل جلفا تا جای ( رزرو) شده امون رو بگیریم تو راه يادم افتاد پول آب ميوه اشون رو نداديم زنگ زدم بهشون گفتم بابت آب میوه پول ندایم گفت نمیخواد مهم نیست گفتم : واسه من مهمه ما بدهکاريم چقدر ميشه ( نميخواستم مديون اينجور آدمها باشم ) گفت مهمون ما باشین گفتم بيخود ولخرجي نکن بیلطت بی قیمته نمیخوام زیر بلیطت بمونم به تاکسي گفتم برگشت و رفتم تو هتل پول رو بدم دلم طاقت نيورد چیزی نگم همونجوري که دوتا اسکناس 500 تومنی رو ميذاشتم رو ميز و اون به رسم مهمون نوازي بر ميداشت (آخه بقول خودش مهمون بوديم) گفتم: ايول بابائي اين رسم مهمون نوازيتونه هموطن تون رو به پول اين عربها ميفروشيد .. مونده بود من از کجا فهميدم گفت : من یک کارمندم .. گفتم : همون پول رو من هم بهت میدادم ولی خیلی کارت زشت بود من زدم بيرون و همینطور که خارج میشدم گفتم : اومدی تهران شماره من اینه یاداشت کن .... 0912 بیا تلافی کنم مهمون نوازیت رو ... واومدم بیرون ... خيسي عرق شرمندگي رو به روي پيشونيش نديدم ...
اینم شعر من تقدیم بهمه دوستان عزیزم
سحرازعمق چشمانت زلال ناب ميروئيد وپروازكبوترهاي رنگين پرتبلورداشت درپويائي ذهنت تو با گل واژه هاي نور حديث عشق ميخواندي نگين نور به خورشيد مي بخشيدي آسماني را خورشيد نگاهت نورباران ميكرد به هنگامي كه شب دركوچه جاري بود ومن تنهاي تنها شيدا درميان كوچه ها برموج خيال چشمانت جاري رخصت در پناه مهر |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1384/11/01ساعت 8:59 توسط فرشید مست و خراب |
|
|
امتدادچشمه هاي روشني بي نهايت درميان چشم تست ناله زارسينه پرسوزمن زخم وارمژگان چشم تست اشتياق رويش يک شاخه نور درنگاه ساده توديدني است غنچه هاي خنده مستانه ات دربهارزندگاني چيدني است درسحروقت خلوص نسترن سينه من بوي دريا ميدهد هق هق شبهاي من درهرخزان دردگلهاراتسلي ميدهد باحضورساده وپرمهر تو زندگي زيباترين شعرمن است بي تو جانا درشب تنهائيم غربتم شيواترين شعر من است
در پناه مهر رخصت |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1384/10/19ساعت 9:36 توسط فرشید مست و خراب |
|
![]()
سلام عزیزان زیاد مزاحمتون نمیشم فقط عرض کنم که میخوام از این به بعد ضمن گذاشتن شعرهام از کارهای گرافیکی هم که طراحی کردم براتون بذارم تا اگر خوشتون اومد برای خودتون ذخیره کنید ضمنا اگر دوست داشتید و خواستید متنی رو مثل این برروی یک تصویر طراحی کنید بفرمائید تا در خدمتتون باشم (عکس و مطلب رو ایمیل کنید ) farshid_mast_va_kharab@yahoo.com ضمنا خيلي از دوستان فرموده بودند که خوش آمدين متحرک در وبلاگ هنگام خوندن مطالب چشم رو اذيت ميکنه که بالاخره همت کردم وبرداشتمش تا دوستان عزيزم مشکلي نداشته باشند موقع خوندن هجويات اين حقير. شب یلدا خوش گدشت ؟؟ چند نفرمون تو این شب فکر یتیم ها و ندارها بودیم ؟؟؟ بگذریم تا کله ام بوی قرمه سبزی نگرفته شعر رو بخونید که تازه تازه است ( درهمون شب نوشتم )
آي شماهاباشماهايم ميخرم باجان هرسرسوزن محبت را نيست هيچ سينه سوخته اي چون من اي دريغا بدور است ازالفت ومهر قلب بيرحم اهالي هست محبت اينک و در ابن زمان هم قيمت جان شما ميخرم با جان آري ،آري با همين دستان خالي هر سر سوزن محبت را آه چه تاريکست امشب وه چه طولانيست اين شب يلدا آه چه تاريکست شب دردهایتان آي شماها با شماهايم اينک آن خوان رنگيني که گسترديد آن مجمع پر زخورشها وآن همه هرچه ميان سفره است ضامنش پينه دستان مردان و زنان شالي است باعثش پاي ترک خوردﮤ همه زحمتکشان چون زمين بي آبشان ضامنش زخم تن دهقان فرتوت جنوب آري، آري خوش باش ساغري اندر پي جام دگر نوش کن بي خيال از آن دهقان وشاليکارشمال هرچه دارند يا ندارندماراچه خوش باش، نوش کن خوش باد بر تواين شب درکنارسفره ات با هرچه هست نوش باد برتو کنون اين جام خون دوستانت بذله گو يارانت خوش خرام قهقهه مستانه سرکن در بر دوستان ويارانت مست مست اشکهاي امشب آن يتيم ساغرپرشوراوتاهرشب است نغمه هاي دردمندمام اودرهرشبش بذله گوياي اوتاهرشب است آن گليم پارﮤ گسترده برسطح اتاق مجمع دردآورخون جگردرهرشب است آري اي دهقان پير آري اي پينه بدستان شمال دردتان درسينه و مهر خموشي بر لب است ؟ بگسليد بندهاي دست و پا نان خشک خود را خشکتر کنيد، بهر یلدای ابد دست دردست ، پاي در زنجير برخيزيد زنجيرها بگسليد آن يتيم و مادرش چشم درچشمه عصيانتان دارندهنوز دست خود درميان دستهاي خشکم نهيد گرمي تازه به جانم بردميد آن همه خودکامگانِ دربند کشيد ساغري لبريز ازآتش عصيانتان درکف آن بي خيالان بردهيد جان خود را درميان تن نهيد دردمندم چون شما دستان گرم خود در ميان دستان خشک من نهيد هر سر سوزن محبت ، هر دریای عصيان را ميخرم باجان اي اهالي با همين دستان خالي
وه چه طولانيست اين شب يلدا آه چه تاريکست این شب دردهای پر سوزتان
رخصت در پناه مهر |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1384/10/05ساعت 8:53 توسط فرشید مست و خراب |
|
|
سلام عزیزان من شرمنده همگی شما دوستان عزیزم هستم ولی بعضی وقتها خیلی چیزها از توان و قدرت ما خارجه چهارشنبه گذشته (یعنی دقیقا 15 روز پیش) خیلی حالم خراب بود درد قفسه سینه داشت داغونم میکرد ( دوباره مشکل همیشگی ) از یه طرف تب و لرز هم از طرفی دیگه شب که رفتم منزل دیدم مادر تشریف ندارند و برام یادداشت گذاشتند که تشریف بردند منزل خواهرم تهران ( منزل ما در کرج واقع شده ) و اگر مایل بودم من هم بروم آنجا ولی از زور خستگی ( تنبلی ) و درد حتی بدون اینکه شام بخورم دراز کشیدم و هرچی لحاف و پتو بود کشیدم رو خودم ولی مگه سرما از تنم میرفت بیرون چه شب وحشتناکی بود ... صبح با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم خواهرم بود که میخواست برای رفتن به سر کار از خواب بیدارم کنه بهر صورت و مصیبتی بود از رختخواب اومدم بیرون وای که چه سرگیجه ای دیدم نخیر نمیشه اصلا راه نداره بد جوری حالم خرابه برای دوستم S.M.S فرستادم که بیاد من رو ببره دکتر اومدن ایشون همون و دکتر رفتن همون و نگه داشتن من بیچاره به مدت 5 روز تو بیمارستان همون از کار و زندگی و همه برنامه ریزی ها عقب موندن جای خود . یه قرارداد تازه هم از دستم رفت بماند نرسیدم حتی کارهائی که قول داده بودم انجام بدم ولی تو این چند روز که بستری بودم فرصت خیلی خوبی بود تا به خیلی چیزا فکر کنم ولی نمیدونم چرا خیلی وقتها یاد رفتنم می افتادم و یه حس خوبی بهم دست میداد ... خلاصه اینکه عذر من رو بپذیرید از بابت به روز نشدن وبلاگ این هم عذر و بهونه این بار بنده تا بعد در پناه مهر دیگه از خستگی هام خسته شدم دیگه از وابستگی هام خسته شدم میزنم تیغ به بند بستگی مگر آزاد بشم ز خستگی بسه تنهائی دیگه توی قفس بسه این قفس بدون هم نفس دیگه بسه تشنگی بدون آب خوردن فریب و نیرنگ سراب واسه هرکی دلم من تنگ میشه تا می فهمه دلش از سنگ میشه دوستی از رو زمین پاک شده عشقها و مردونگی خاک شده هر کی فکر خودش توی قفس حتی اگه شد بی هم نفس دیگه بسه دیگه بسه انتظار ابر رحمت به سر منم ببار شب تاره شب تاره شب تار آسمون خورشید رو بردار و بیار باید حرف دلم رو گوش کنم غصه دل رو فراموش کنم دستم رو بلند کنم به آسمون خودم رو رها کنم از این و اون دلم رو جدا کنم از آدما سینه ام رو پر کنم از عطر خدا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1384/09/15ساعت 8:40 توسط فرشید مست و خراب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بنام دل بنام آتش و باد / بنام عاشقان رفته از یاد
سلام به وبلاگ خودتون خوش اومدین اول از همه خودم رو معرفی کنم من فرشید متولد 21/6/1347 تهران لیسانس کامپیوتر و........ به ریشه دار بودن و آدمهای با ریشه خیلی علاقه دارم از پانزده . شانزده سالگی یه چیزایی مینوشتم که وقتی دیگران میخوندند میگفتند اینا شعره ولی من هنوز هم میگم فقط حرف دلم هست دلی که هر کی رسید شکست و سوزوندش با اجازتون میخوام اینجا حرف بزنم و نوشته هام رو براتون بذارم شما هم اگر دوست داشتید نوشته و یا شعری دارید بفرمائید تا اینجا بذارم و همه استفاده کنند فدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا |
|
RSS
|