تبليغاتX
شعر و ادبیات



رخصت

شاد بودم خوش حتی یک پست فان نوشته بودم تا به روز کنم ... ولی این روزها که عزیزی را از دست میدهم حال و هوای غرییی دارم بیاد شازده کوچولو و اهلی کردن روباه و گفتگوی بین اونها می افتم که هر بار میخونم دلم میخواد زار بزنم و میزنم آنقدر که یادم میرود کسی وقت برای اهلی کردن ندارد ...اگر هم دارد مسئولیتش در قبال اویی که اهلی کرده یادش میرود و مات و مبهوت محو میشوم در دود سیگارهای پیاپی و اشکهای ماسیده بر پنهای صورت ... فرازهایی از این اهلی شدن را برایتان در زیرمینویسم (لطفا به قسمتهای سبز رنگ با تانی توجه کنید):

 - بیا من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته

- نمیتوانم باتو بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده‌اند آخر.

 -اهلی کردن یعنی چه؟

 - یک چیزی است که پاک فراموش شده.  معنیش ایجاد علاقه کردن است.

- ایجاد علاقه کردن؟

- معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من برای تو.

 همیشه‌ی خدا یک پای بساط لنگ است! زندگی یک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ مرغ‌ها عین همند همه‌ی آدم‌ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند: صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آنجا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت..: اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!

- دلم که خیلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.

- آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!

فردای آن روز دوباره شازده کوچولو آمد.

-  کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعده‌ای دارد.

به این ترتیب شازده کوچولو روباه را اهلی کرد.

لحظه‌ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگیرم.

- تقصیر خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.

-  همینطور است.

- آخر اشکت دارد سرازیر می‌شود!


- همینطور است.


 - پس این ماجرا فایده‌ای به حال تو نداشته.

 - چرا داشته، واسه خاطرِ رنگ گندم.

- خدانگهدار!

- خدانگهدار!

...................................................................

کاش کسی هم مرا اهلی میکرد و چقدر دلم برای اهلی شدن تنگ شده است

 چقدر گم شده ام میان این دشت پر از انهایی که یادشان میرود اهلی کردن چقدر خوبست ..

این هم شعر جدید من:

بازهم خواب ديدم

          وه چه روياي شيريني است

خواب ترا ديدن

خواب ترا ديدن

خواب ترا ديدن

خواب چشمان ترا ديدن

ايكاش هميشه شب بود

ومن غرق روياي چشمان تو ميشدم

غرق خواب زيباي تو ميشدم

بازهم شيداي تو ميشدم

 

درپناه مهر

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 8:24 بعد از ظهر  توسط فرشید مست و خراب  | 



رخصت

پیشا پیش نوروز ۲۵۷۱ایرانی....۷۰۳۴آریایی ...۳۷۵۰ زرتشتی .... و۱۳۹۱ خورشیدی

را بتمام دوستان شاد باش گویم

دعای تحویل سال پارسی :

گشت گرداگرد مهر تابناک ، ایران زمین      روز نو آمد و شد شادی برون زندر کمین 

ای تو یزدان ، ای توگرداننده مهر و سپهر      برترینش کن برایم این زمان و این زمین

31067817120717216526.jpg

طنز عیدانه 

در هنگام ورود میهمان نگران نباشید. خونسردی خود را حفظ کنید. اتفاق خاصی نیفتاده است!! این شتری است که گهگاه به هر خانه ای ممکن است سر بزند!! …

 در مرحله اول شرمنده  کردن میهمان یا ایجاد این حس در آن ها که گویا بد موقع مزاحم شده اند می تواند بسیار مفید باشد .مثلا بگوییم : اع اتفاقا” پیش پای شما ما هم می خواستیم بریم بیرون فلان جا !! ولی اشکالی نداره حالا بعدا” میریم!! حالا بفرمایین توو!! دم در بده!

می توانیم به بهانه ی این که قراراست به زودی میهمانی برایمان بیاید که بسیار رودر بایستی داریم باهاش و این که خانه کثیف است ، جارو برقی را روشن نموده و بیفتیم به جون منزل!

نکته مهم آن است بیشتر نیروی خود را در جاهایی متمرکز کنیم که میهمان ها نشسته اند! (جارو کردن زیر میهمان ها فراموش نشود!!)

قرار دادن پسته و فندق های در بسته در آجیل به میزان قابل توجهی از خسارت وارده به صاحب خانه کم خواهد نمود.در صورت اعتراض نمودن میهمان ها که چرا این پسته ها همه در بسته اند می توانیم بگویم : هشت به بعد باز می کنند!!!

با توجه با این که خیار میوه ای ست خوش خوراک سعی کنیدعمدا فراموش کنید نمک بیارید!

داشتن بچه هایی چموش و سر تق !! که از سرو کول میهمان ها بالا بروند تا حدود زیادی از استقامت و مقاومت میهمان ها کم خواهد نمود.(درصورت نداشتن فرزند میتوانید از بچه های همسایگان بصورت قرضی کمک بگیرید)

سعی کنید در مقابل میهمان ها اوج بهداشت را رعایت کنید تا از بودن در منزل شما نهایت لذت را ببرند.

اوج بهداشت:

آروغ زدن با صدای بلند!

داخل بردن دست به درون بینی تا حد امکان ! (سعی کنید انگشت در داخل بینی چرخش داشته باشد!)

پاک کردن مواد زائد بینی با آستین !

کردن دست درون دهان به منظور خارج کردن مواد زائد دهان و دندان! تا عمق مری و نای !!

در صورتی که این اقدامات را انجام دادید و میهمان ها از روو نرفتند و برای شام یا نهار ماندند دیگر نه از دست من و نه از دست شما هیچ کاری ساخته نیست.پا شید دست کنید تو جیب مبارک و از بیرون سفارش غذا بدهید!!

درپناه مهر

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 3:59 بعد از ظهر  توسط فرشید مست و خراب  | 



رخصت

نمی دونم امشب تا کی می خواهد طول بکشه
اما من تحمل می کنم.میدونم که با هر قطره اشکم شاید کمی از دردهایم کم و باورهایم بیشتر بشند...چقدر دلم میخواد اشک بریزماما خودداری میکنم،هرچند سخت 
ایکاش کسی بود تا بگوید از صمیم قلب دوستت دارم و برای نبودنها و یا نتوانستنها مواخذه نکند ایکاش کسی بود... بی دریغ بود در محبت و ...
شاید رفتم ... یعنی میخوام که برم ، برم و در سکوت و دل شکسته ام یک زندگی بی دلیل رو شروع کنم.میخوام برم و با همه گذشته ام که اتفاق افتاد وداع کنم و در فراموشی غریقی باشم بی نجات تا کم کمک بتونم  باور کنم چیزای خوب دست نیافتنی هستند.
 
اگر نبودم بر من بخشایید تندیهایم را که هرگز از روی عمد نبوده و ...
کاش امروز روز خداحافظی بود و میگفتم : خداحافظ  لحظه های زندگی 

نوبت من كه ميرسه ابريشم آتيش ميگيره ... ستاره وارونه ميشه فواره بازيش ميگيره

نوبت من كه ميرسه تنهائيم نوبتيه ... ساده شدن بيخوديه عاشقي بي حرمتيه

ساعت تابوت منه وقتي كه ضربه ميزنه ... ساعت گل چنده مگه كه وقت پرپر شدنه

پيله خوشحالي من ويرون هر بي سروپا ... خنده ام باز سياه ميشه از سايه گلايه ها

سكوتم رومي شكنم بضرب سازي خوش صدا...سهمم رومن پس ميگيرم همين روزا

درپناه مهر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 4:19 قبل از ظهر  توسط فرشید مست و خراب  | 



رخصت

روزگار بدی برای خانمها و زنهاست ...



>>> ادامه مطلب <<<
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 5:56 قبل از ظهر  توسط فرشید مست و خراب  | 



رخصت

شمایی ;که به دیگران دروغگو خطاب میکنید یکی نیست بهتون بگه آخه عزیز من تو خودت چقدر راست گفتی تاحالا (یه سوزن بخودت زدی تا حالا که میخوای میخ طویله بجای جوالدوز بزنی بمن یا دیگران و  بمردم ..نه جون من زدی !! ؟؟


آه اي همه آرزوهاي من ... اينک بنگريد

 اي که همه سرابيد وخراب

اينک بنگريد ... که نمي شکنم

 مي ايستم ... پايدار ... استوار

تافرودآرندخنجرفريب خويش

آنانکه دوستند...آنانکه يارميداند خودرادر خيال

آري آري فرود آريد خنجر نامردمي وکين خويش ... بر پشت باورساده من

و باز هم بنگريد که من زپاي نمي افتم

 نمي شکنم ... مي ايستم ... بنگريد


از اونا که بعدا مینویسند : اخرش هم یکی پیدا نشد دست مارو بگیره بگه .. چتــــــــــه ... ببره امامزاده داود حالمون خوب بشه

اینم از حال و روز ما چه چیزا میگیم این روزا که بد هوای رفتن دارم .. سخت

دو روز بعد نوشت : آی ... کسی نفهمید من چی میگم ؟ متوجه نشدین گویا ...  نمی نویسم تا از قلمم تعریف کنید و شعرهام رو براش به به وچه چه راه بندازید یا برام آرزو کنید که فلان بشم و بهمان و و و .. کسی انگار حرف منو انگار نمی فهمه یا شایدم  ...

شعر من باصدای خود خودم 

http://s1.picofile.com/file/6365762572/HE58301.mp3.html

و اینجا http://s1.picofile.com/file/6329896376/HE58401.mp3.html


در پناه مهر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط فرشید مست و خراب  | 



رخصت

قبل از هر چیز از تمامی دوستانی که مرا تنها نگذاشتند و با نظراتشون ابراز محبت کردند و تولد نا مبارک من رو تبریک گفتند از صمیم قلب تشکر میکنم خصوصا بچه های خوب محشر که روز تولدم رو در غیابم جشن گرفتند و دوستان عزیزم در بلاگفا که با نظراتشون من رو قابل دونستند ... متقابلا من هم تولد همه همشهریوری های عزیز رو تبریک میگم از جمله سرکار خانم آذر میم ... شیدا ملحدی و سایر بزرگواران

و اینکه دوستان و سروران سوال میکردند این مدت کجا بودم  عرض میکنم باز هم این مشکل همیشگی و بستری و درد و بقیه قضایا که نمیخوام یادآور بشم و هم شما عزیزان و خودم رو عذاب بدم ... بماند ... 

واما حرف دل این پست در چند جمله :

تمام زندگيم را دلتنگي پر  كرده است و این دلتنگي عميق ترين دردها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري ... درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد و درحسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک دلم را با تاولهاي دردناک داغ غم پوشاند . 

چقدر دلم هوای شمال کرده ... زیر بارون قدم زدن در کنار ساحل و گوش دادن به ترانه بزن بارون بزن خیسم کن ... آبم کن ... ترم کن ... چه آسونهایی که آرزوی من شده  ..!!

بقول مجید(بهروز وثوقی) تو فیلم سوته دلان : یکی نیست دستم رو بگیره بگه چتـــــــــــــــــــــــــــه ...؟؟؟ببره امامزاده داود حالم رو خوب کنه .............

واي هشداركه شب بيداراست... پشت هرپنجره...هردر...هربام

پشت هرپرده...هرآينه پاك... زيرهرپله وهرسقف...پشت هر بوته پير

نيز در پشت نقاب هر دوست

آه باوركن...درپس ني ني چشم من...ودرعقربه ساعت تو...شب كمين كرده وبيدارنشسته است براه... نهان

هشدار كه شب بيدار است...نيز هشيار ترين هشيار است

درپنـاه مهــر


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط فرشید مست و خراب  | 



رخصت

از خودم ميپرسم عشق روزي تمام خواهد شد؟ دوست داشتن واحه ايست درميان کوير؟ روياي داشتن و خواستن در کدامين خواب من مي آيد ؟

آن دستی که براي من باشد و نه از روي ترحم که به همراهش تحقيريست در فرو دستي.... و پياپي زمزمه ميکردم لبخند از روي لبانم محو نخواهم کرد هرگز... هنگامي که با خود گفتم وقت تکيه کردن است تکيه گاهي استوار نيافتم... حتي باها استواري بدن را تاب نياورد ومن در حسرت ماندن فرو پاشيدم


فردا اگر چنين بود          سنگين ودردبارو غم آلود    

چشم من      براه مانده بيدار  باخنده كدامين صبح     بيهوده بازماندو بماند

فردا اگر چنين بود

با لحظه هايش در تن انديشه نيش ، رنج        با رفته هايش گرد ندامت با قصه هايش بانگ شكايت

منٍ درد مند ناخن افسوس      من تشنه شراب فراغت      من آزمند خلوت رامش

در خنده غريب كدامين رنگ؟            در طعنه نگاه كدامين سنگ؟

يابم شكوه رويش فرداي ديگري؟      فردائي رنگين ودلپذير     
فردا اگر چنين بود  فردا اگر چنين بود دگر شيدا نخواهم بود

در پناه مهر

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط فرشید مست و خراب  | 



رخصت

روز جانبا اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااز مباررررررررررررررررررررررك

چيه؟؟؟برّوبر نگاه ميكني كه چي؟؟؟كف بزن ديگه . روز جانبازه ، هوراااااااااااااااا.

خوب برا جانباز ها هم كف و سوت زديم خدا قبول كنه.

راستي اصلا ميدوني چرا اين جماعت رفتن جبهه؟ يعني جونشونو دوشت نداشتن؟ چرا الان يكي چشم

نداره،يكي  پا نداره،يكي دست نداره، يكي ديگه حتي ريه اي براش نمونده تا بتونه نفس بكشه ؟

نه ! نميدوني !! همه خيال ميكنن، فقط خيال ميكنن كه به خاطر خدا بوده ،به خاطر شرف بوده. برا حفظ 

كيان اسلام بوده و.... ولي نه اينها همه اشتباهه. اينها همه اش خياله . واقعيت اينه كه اينها رفتن جبهه

تا ما روز جانباز داشته باشيم .نه برا اينكه تكريم شون كنيم ،نه برا اينكه به دردشون برسيم .كه سو‍‍‍‍‍‍‍ژه 

داشته باشيم برا كف و سوت زدن و ارگانها و سازمانها سوژه داشته باشن برا ريخت و پاش و جشن

گرفتن  تا بتونن مستربينهاي ايراني بيارن تا اهنگهاي خارجي براشون بخونن .و صدا و سيما تو جاهاي

با صفا جشنهاي باصفا!!! بگيره و بعد هم مستقيم و غير مستقيم پخش كنه اونوقت زنان بازيگر معروف!

سينما و تلويزيون ارايش كنن و يك تيكه پارچه بندازن رو سرشون و مردهاش زير ابرو بردارن و روغن 

كاري كنن و بيان از هنر نمايي هاشون بگن و مجري احتمالا محترم با مهمونهاش گپ بزنه (البته گپ 

داريم تا گپ. بايد جاي گپ از كلمه ديگه اي استفاده ميكردم ولي ديدم دور از شان من و خواننده 

است).اونوقت ميدونيد همزمان چه اتفاقي داره اون ور تو خونه اون جانباز شيميايي مي افته ؟ هيچي،

چيز مهمي نيست بابا، فقط اكسيژنش تموم شده و دارو نداره يعني پول دارو رو نداره . زن و بچه اش هم 

نشستن دورش و هيچ كاري از دستشون بر نمياد جز ناله كردن . راستي نميدونم بعضي از اين خانواده ها 

اصلا تلويزيون دارن تا جشني روكه صدا و سيما برا باباشون گرفته رو ببينن يا نه؟ شما خودتونو ناراحت 

نكنيد همچنان كف بزنيد تا آقاي ..... براتون ترانه هاي شاد بخونه و تقديم كنه به جانباز هاي عزيز !!! 

بيخيال بابا به ما چه ربطي داره . اصلا به ما چه ربطي داره كه بنياد درصد جانبازيه دوستمون رو قبول 

نداره و ميگه همون موقع بايد ميومدي ثبت ميكردي. خب احتمالا برادران بنياد فكر ميكنن گاز خردل تو

خيابونها ريخته بوده و ايشون رو شيميايي كرده شايد هم فكر ميكنن از خوردنه سس خردل شيميايي شده . 

از اینا که بعدا مینویسند، از همونا : جالبه جانبازان رفتند تا بنیاد جانبازان تشکیل شود! واقعا اگر 

جانبازان نبودند، دوستان بنیاد جانبازان (بخوانید جان بنزان) چه می کردند ؟

«اتل متل یک جانباز»

شعر از سپهر

اتل متل یک بابا که اسم اون احمده

نمره جانبازیهاش هفتادو پنج درصده

اون که دلاوریهاش تو جبهه غوغا کرده

حالا بیاین ببینین کلکسیون درده

اون که تو میدون مین هزار تا معبر زده

حالا توی رختخواب افتاده حالش بده

بابام یادرگاری از خون و جنگ و آتیشه

با یاد اون زمونا ذره ذره اب میشه

اهای اهای گوش کنید درد دل بابا رو

میخواد بگه چه جوری کشتند بچه ها رو

درست سال شصت و دو لحظه تحویل سال

رفته بودیم تو سنگر رفته بودیم عشق و حال

علی بود و عقیلی من بودم و مرتضی

همون که گاز خردل صورتشو سوزونده

میسوزه و میخنده     خیلی خیلی آرومه

به من میگه داداش جون کار منم تمومه.

مرتضی منم ببر یا نرو، پیشم بمون

میزنه تو صورتش داد میزنم مامان جون

مامان میاد و دسته بابا جون و میگیره

بابام با این خاطرات روزی یک بار میمیره

فقط خاطره نیست که قلب اونو سوزونده

مصلحت بعضی ها پشت اونو شکونده

برا بعضی آدمابنده های آب و نون

قبول کنین به خدا بابام شده نردبون

همون هایی که راهدزدی رو خوب میدونن

ما خون دادیم و اونها عین زالو میمونن

دشمنهای انقلاب ترسوهای بی پدر

اهای غنیمت خورها هشششش بابا یواشتر

ای که به این مملکت چسبیدی عینه کنه

خط و نشون میکشی النگوهات نشکنه


در پناه مهر

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط فرشید مست و خراب  | 



رخصت

باز اينک ياد ياران کرده‌ام

ياد آن پروانه‌هاي سوخته

جبهه سرداران گمنامت کجاست

وه که گوهرهاي خود گم کرده‌ايم

ياد جبهه ، ياد مجنون کرده‌ام

يادجبهه ، ياد شبهاي کمين

ياد اشک و ناله‌هاي نيمه شب

ياد ياران دلاور کرده‌ام

عشق را سر فصل جانبازي کنم

سرنوشت عاشقي يکسربلاست

اشک غم بر گونه‌ها افشانده‌ام

مرگ ياران ، رمز و راز زندگي‌است

گر به دنيا بهر ما کاشانه نيست

يارب اينک درد ما را چاره کن


ياد گلزار بهاران کرده‌ام

آتشي اندر دلم افروخته

سرخوشان جرعه جامت کجاست

ما برادرهاي خود گم کرده‌ايم

ياد بدر و ياد کارون کرده‌ام

ياد رفتن در ميان دشت مين

ياد بيتابي و عشق سوز تب

ياد نخل های تناور کرده‌ام

ياد یاران با سرافرازی کنم

راه‌ بيدردان ز راه ما جداست

یاران رفتند و من وا مانده‌ام

ماندن ما ، معني شرمندگي‌است

بهتر از الطاف صاحب خانه چيست؟

در رهت چون عاشقي ، آواره کن

هیچ ادعایی و قضاوتی در بین نیست.  فقط مینویسم  واقعیات زندگی کسانی که بی ادعا سینه سپر کردند و زخم خوردند و در اوج تنهایی به آسمان پر میکشند (چی فکر میکردیم چی شد )

انگار همین دیروز بود که با چند تا از دوستان کنارش نشسته بودیم و از خاطرات آن روزها میگفتیم نوبت به او رسید 

  با تمام دردیکه داشتحرف که می زند ، گویی وقایع آن روزها را پیش چشمت مجسم می کند. از جوانمردی در سالهای پایمردی می گوید ...می خندد و اشک می ریزد برای من و دیگریارانش که پیمان استواری با هم بسته بودیم. می گفت :  حالا که باید غزل خداحافظی رو بخونم،اومدین سراغم . مجلس انسی است اشک اختیارش با ما نیست  وداعی با همان چشمان اشکبار

جمعه شب بود که بعلت درد و مشکل همیشگی دو روزی بود که بستری شده بودم حدودساعت ده ونیم شب از منگی دارو خلاص شدم و چشم وا کردم دیدم اردشیر یکی از دوستانم جلوی در ایستاده و گریان گفت او هم رفت ...کی؟ ... محمد رضا ، اومدم دنبالت بریم فردا دفن میشه... با هم راه افتادیم تمام طول راه در سکوت اشک میریختیم و اشک  

یادگارش یک فرزند دختر معلول ذهنی و یک خانه آجری و اتاقی که محل زندگی او همسر و دخترش بود ... بدون هیچ وسیله اضافی که مهربانی و محبت او در آن موج میزد ... یادت بخیر بزرگ مرد 


در پناه مهر


+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط فرشید مست و خراب  | 



بیا ... خوبه ... ؟ حالا همه این چند روز میرند تفریح و سفر تو بمون اینجا زیر چادر اکسیژن سرنگ نوش جون کن تا حالت جا بیاد

چند بار بگم سیگار نکش ش ش 

مشروب نخوووووور

عصبانی نشووووو

جواب مادرت رو که رو تخته بیمارستانه کی میخواد بده ؟؟

اینها آخرین کلمات دکتر قبل از تزریق آرام بخش و بستن چشمهایم در زیر چادر اکسیژن بود و من تنها نگاهش میکردم 

باری همین 5شنبه حدود 2 نیمه شب بود که در حالیکه تنها در خودم درد میکشیدم حس کرختی وبالا نیامدن نفس وادارم کرد تا آخرین توانم را بکار ببرم و خود را افتان و خیزان بدرب آپارتمان مجاور برسانم و زنگ را بفشارم 

آنگاه دیگر هیای هوی مبهم و شبح سایه ها ونور چراغهایی که تند رد میشدند وسوزش سرنگ در دستم وشنیدن مواخذه دکتری که از این دست زیاد دیده و آشنای و یار چند ساله دردم و من است ... باز هم رخوت داروی آرامبخش...

            اي جماعت بسلامت من ديگه حرفی ندارم            

من ميرم تاتک وتنها توي غمهاپابذارم

                        من ميرم اونورغصه سقفي ازغزل بسازم 

من ميرم بي توبخونم تاته غصه بتازم

    شايداونجايکي باشه که بفهمه اينصدارو 

       توگوشش پنبه نباشه بشنوه ترانه هامو 

*                    *                        *

هنوز دلشکسته درخلوت تنهایی خویش،تنها!

نه مرهمی،نه همدمی!

اینجاهم بازار رندان سکه تر است...

در پناه مهر

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 1:46 بعد از ظهر  توسط فرشید مست و خراب  | 



رخصت

گاها از خودم میپرسم که من اگر کاری بر خلاف عرف جامعه انجام دهم بعد ها به اطرافیانم چه خواهم گفت ؟؟؟ اگر وجدانم را زیر پای بگذارم اگر حقی را نادیده بگیرم اگر شمایل مردانه ام را بنامردی و نامردمی بیالایم و اگر واگر ...

بادیدن این عکس در نظر اول گمان بردم دخترکانی زیبا رویند که در محلی خصوصی عکسی بیادگار گرفته اند ولی با خواندن مطالب فرهان گرامی بار دیگر  بیاد همان و ...اگرهایم افتادم 

براستی اینان به فرزندانش در آینده چگونه مردانگی و مروت و آیین غیرت می آموزند

با دیدن چنین تصاویر و مناظری از مرد بودن خود شرمنده میشوم و عرقی سرد پیشانیم را تر میکند باری در عصر مردان زیر ابرو برداشته با هیبتی زنانه آنچه باور نمیشود مردی و مردانگی نزد سینه سوختگان است و ارزشهای وخصایل مردانگی رنگ می بازد

بیاد دارم روزی بادوستی درکافی شاپ حوالی پارک ملت نشسته بودیم و چند میز آن طرفتر افرادی با گیس بلند و شمایلی همانند تصویر فوق حضورداشته و زننده تر از ظاهرشان طرز رفتار و سکناتشان توذوق میزد از دوست همراهم سوال کردم شما بعنوان یک خانم نطرتون در رابطه با ین افراد چیه ؟؟؟ آیا باعث ذهنیت خوب در شما هستند ؟؟ یا توجهتان بیش از آنچه به دیگران توجه کنید و بعنوان جذب به یک جنس مخالف این تیپ باعث برتری در انتخاب و جلب توجه در شما میشوند؟؟ ایشان پاسخ فرمودن تنها یک کلمه در ذهنم من تداعی میکند...انزجار ...

ازهمینا که بعدا می نویسند: چند روزی خیلی بد بود روزگارم ، تنبلی که نه شاید یاد آوری دردناکی تخلیه و تجسم دستگاه آن و حال و هوای محیط بیمارستان بد جوری کرختم میکرد ولی چاره ای جز تن در دادن نبود و من رفتم میروم جایز نبود

من از سلاله چشمهاي بارانيم

من ازجنس شكستنهاي هجرانيم

نفس بابغض آميختم فروبردم هردو

  تا برنيايد اشك با نفس

  تو بخندي بر اشكم بسوزانيم

سينه را غم يه غم با غم ميپرورم

تا به نگاهي بذر محبتي بيافشانيم

بدست غير تو نميدهم دست رفاقت را

كه بجنس تن خودلباسي بپوشانيم

قسم بجان توخوردن نشان عزت نيست

ترا بخاك پايت ببين اشك پنهانيم

در پناه مهر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 11:55 قبل از ظهر  توسط فرشید مست و خراب  | 



 رخصت

هر گاه در لحظه تحویل سال نو خنکی ملایم نسیمی را بر گونه خود احساس کردید، بدانید که آن پیر فرزانه به دیدارتان آمده است. مقدمش را گرامی دارید که مهمانی بس عزیز است زیرا سال نو را چون هدیه ای بس گرانقدر به شما ارزانی می کند.
در هزارتوی تاریخ ایران که فرو می روی سرگشته می مانی از شگفتی های سرگذشتش، چگونه می توان بر سر چهارراه پیوندی خاور و باختر جهان باستان بود و از چهارسو در برابر یورش دشمنان ایستاد و همزمان از درون جوشید و جوانه زد و شکوفایی تمدن خویش را به رخ کشید و رشک همگان را بر انگیخت.
چگونه می توان بر آن سرزمین پهناور فرمانروایی کرد و در برابر دشمنان حتی یک گام واپس نکشید و در درون، همه آیین ها و دین ها را پایید.
چه داستانی دارد ایران ما که بیشه شیران دلیر تاریخ است. هر گوشه ای از این خاک اهورایی را که بکاوی برزن هزاران آرش و سیاوش و بابک است. دشمن که بر در بایستد، نمی مانند که اندیشه ویرانی ایران را در سر بپروراند، سر و جان می دهند مبادا که ویران شود ایران ما.
پس به پاس این تبار نازش در آغاز سال نو ایرانی و به فرخندگی نوروز جاودان از خداوند می خواهیم دل های ایرانیان را شاد بگرداند و سالی نیکو را برای همگان به ارمغان بیاورد.
نوروز در قلب هر کسی است . در دل و جانش. در روزی که آن روز برایش روز دیگری باشد ، واقعا روز دیگری باشد. نوروز در خود انسانهاست. برای خود انسانها ، روزی که چیز تازه ای بیافرینی ؛ کاری کنی ؛ چیزی که فکر کنی ؛ حس کنی و با دل و جان ببینی که انسان هستی... انسان! 
نوروز فراتر از این جشن و سنت هاست و اینها نمادی برای آن بیش نیست. برای اینکه از یاد نبریم که هر روز می تواند نوروز باشد.

آئین نیاکانی،  عید باستانی، سرچشمه حیات، آئین پاک، روز شادی   
عید نوروز بر شما مبارک باد... .

در طلیعه سال نو نخست ستایش ایزد را که زمین و زمان و گردش فصول را اینگونه زیبا آفرید.با آرزوی سلامتی ، تندرستی و توفیق روزافزون تک تک شما عزیزان و بزرگواران در آستانه سال نو ،همچون بهاری که سبزی و جوانه زدن و از دل خاک رستن را در گوش جان فریاد میکند. 
به امید روزهای رویش ها ، هر روز شاد باشید و سلامت.

(این تعطیلات چه بخور بخوابی بکنم من هاهاها...آخه نه انگاربقیه روزاکوه میکندم)
اینم سفره هفت سین من بفرمائیدددد
در پناه مهر
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط فرشید مست و خراب  | 



رخصت

خانم محترم باور کنید این همان مردیست که برای بدست آوردن او به هر دلفریبی و لطایف و الحیل متوسل میشدید

آقای عزیز شما هم باور کنید این همان طنازیست که دل و دین و عقل و هوش شما رو برده بود و برای بدست آوردنش در پی تمحید و نقشه پردازی بودید

خانم وآقا شمارا چه میشود ..

سر كردن مدت طولانی با یكدیگر گاهی اوقات باعث تنبلی و سستی زنان می‌شود. به این معنا كه دیگر به سر و وضع خود نرسیده و مانـنـد گـذشته به دلربایی از شوهرشان نمی‌پردازند. مرد نیز دیـگر همـسرش را زیبـا نیـافته و زنـدگی با او هیجان و لذت قدیم را نخواهد داشت هر چند این رابطه به جزئی از وجودشان مبدل شـده و افسوس كه پس از گذشت زمـان طـولانــی با هــم بـودن، بـرخــی مـردان آن عــشـق و عــلاقه و احـساساتـی را كه در ابتدا به همسرشـان داشتند، از دست میدهند. برخی از زنان در روابط زناشویی با شوهر خود ممكن است تمایل به این روابط را از دست داده و یا كمتر به این موضوع اهمـیت دهـنـد كه ایـن امـر مـمـكن اسـت باعـث فشارهای روانی و جسمانی به مرد شده و منجر به سردی مابین خود و همسرشان میشوند ...  دیگر آنکه چرا که خانمهای محترم بعد از مدتی به روزمرگی دچار میشوند و دیگر از آن بخود رسیدن و جلوه نمایی خود دست برمی دارند مثلا برای شیش سال آینده تهیه و تدارک ترشی ... محتویات فریزر و و و ... شستشوی فرش و مبلمان در سال سه بار شستشوی پرده ها هر سه ماه یکبار جزوی از زندگی ایشان میشود  ولی خانم محترم همسر شما با کسی که از او دل ربوده بود زندگی مشترک را شروع کرده نه با یک شوینده و ترشی انداز و سبزی خشک کن باورکنید تمامی اینها را با یک تلفن در دسترس خواهید داشت ... همسر شما با همان طناز که همیشه بوی خوش از او به مشام میرسید ازدواج کرده نه یک دسته پیازچه ... دیگر آنکه. رفتارهای زشـت، نــق زدنــهـای دائـمی، نزاع‌ها‌ و مجادله‌ها‌ی فراوان نیز باعث جدائی میشود  ... جـدایی نیز بسیار دردناك و تاثر برانگیزاست. پس بجای جدایی باید چاره ای اندیشید ...

 yc8hxiknbntrg69odw9.jpg

بعدنوشت : جسارتا من نمیدونم چرا برخی از دوستان در قبال نوشته های این پست (در قسمت نظرات  سرکار علیه شیدا و یکی دو تن از دوستان) جبهه گیری فمنیستی نمودن و باعث تاثر من شدند ... قصد من فقط دادن هشدار وآگاهی بود که تجربه تلخ مرا دیگران تجربه نکنند واز آنجا که همه شما برای من عزیز و گرامی هستید اگر باعث کدورت شده ام فراوان عذر میخواهم 

چه دلتنگم م م م م م م م م من

شعر من باصدای خود خودم 

http://s1.picofile.com/file/6365762572/HE58301.mp3.html

و اینجا http://s1.picofile.com/file/6329896376/HE58401.mp3.html

درپناه مهر

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 12:37 بعد از ظهر  توسط فرشید مست و خراب  | 



رخصت

دشت پر بود از ميش و من بودم گرگ اين دشت !

گرگي که ذاتش گرگ بود و بايد مي دريد...همسان دگر گرگان ! ميشي  ديدم در دور دست...

 درچشمانش معصوميت مي درخشيد...  و در باطنش پاکي ...

پاهايم جان نداشت! تاب دويدن نداشت ! چنگالهايم درندگي نداشت ... دندانهايم تيزي نداشت ...

 ناي جويدن نداشت ... نمي دانستم عشق چيست... اما عاشق ميش شدم! 

در دنيايي که دنياي گرگان بود ...  زندگي همانند ميشان را انتخاب کردم !  امروز سبزه برايم

 خوشمزه تر است تا گوشت ميش هاي چاق! 

علف وسبزه  هم صفايي دارد...   بويي دارد  بويي دلپذير تر از بوي خون !

گرگم و ميش ها هنوز از من مي هراسند ... اما تواعتماد کن اي ميش من به اين گرگ !

بیا و اين بار را به اين گرگ اطمينان کن ...  گرچه توبه گرگ مرگ است!

از همینها که اخر مطلبشون می نویسن چیه از همونا : میخواستم شعرای خودم رو که باصدای خودم دکلمه کرده بودم برای آپلود بذارم سی دیش رو پیدا نکردم پیدا میکنم پیدا شد براتون میذارم فیض ببرید (خنده)

شعر من باصدای خود خودم 

اینجا >   http://s1.picofile.com/file/6329896376/HE58401.mp3.html

واینجا ----> http://www.4shared.com

user : farshidmastvakharab@gmail.com

pass:sheida

وی پی ان رایگان هم گذاشتم

درپناه مهر

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 11:18 قبل از ظهر  توسط فرشید مست و خراب  | 



رخصت

در این شبهای طولانی و سرد با خود به رفتن می اندیشم و زمانی که دیگر نخواهم بود تا غرورم عشق را شکننده خود بیابد ... که مرگ هر غروري را به التماس خواهد کشيد ... و مي پندارم  آیا با رفتنم به همراهي مرگ دلي از نبودنم غمين خواهدشد ! نه گمانم ... هرگز ... که اين پندار ابتذالي است بر حقيقت و میدانم  چه اکنون  و  یا آن زمان نیز هيچ دلي همراهم نخواهد بود تا غصه ها و شعرهايم را به گوش دل بشنود

و ميدانم تنها با سه غروب و يا سه طلوع همه فراموش خواهندکرد که چه بودم ياکه بودم وبراي چه بودم  و نيز هرگز نخواهند  دانست يا نمي خواهند بدانند تمامی بودنم را  ... و خود می فریبند ... کاين فريب بر ايشان گواراتراست تا دانستن آري به همراهي مرگ ميروم غرورم درهم مي شکنم تا غرورتان استوارباقي بماند ... مرگ غرورم درهم شکست و به التماس کشيد.

تو به ميعادگاه مي آئي ... چه خوش ميخواند لبهايت نامم را ... چه خوش مي خواند نسيم بوي علفزار را ... با تو تنها نميگذارند مرا ... مي برند مرا 

تو به ميعادگاه مي آئي ... من فرياد ميزنم با هراسي ديرپا ... هي برو برو برو ... اگربيايد از تو جدايم ميکند ... راحتم نميگذارد

طبل کوبان سواري نزديک ميشود ... گردن بلند اسبش برافراخته ... چه خوش ميخواندسوار مرا .... چه ناخوش از تو دورم ميکند

نسيم آخرين بودنم را زمزمه ميکند ... ماه چه بيهوده هشيارو بيدار است  ... وچشمهايت آخرين بودنم را نظاره ميکند

سوارمرا با خود ميبرد  .... به همراه مرگ سوار بر اسبش ميروم .... مي ميرم  ... مي ميرم 

مرگ پيشه من است

این هم لیتک اشعار فروغ گرامی با خوانش خود ایشان

در پناه مهر

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 10:42 قبل از ظهر  توسط فرشید مست و خراب  | 



 رخصت

ایرانیان نزدیک به چند هزار سال است که شب یلدا آخرین شب پاییز را که درازترین و تاریکترین شب در طول سال است تا سپیده دم بیدار می مانند و در کنار یکدیگر خود را سرگرم میدارند تا اندوه غیبت خورشید و تاریکی و سردی روحیهٔ آنان را تضعیف نکند و با به روشنایی گراییدن آسمان به رخت خواب روند .
واژه «یلدا» واژه ایست برگرفته از زبان سریانی (که از لهجه‌های متداول زبان «آرامی» است) به معنای تولد. زبان «آرامی» یکی از زبان‌های رایج در منطقه خاورمیانه بوده است. (برخی بر این عقیده اند که این واژه در زمان ساسانیان که خطوط الفبا از راست به چپ نوشته می‌شده، وارد زبان پارسی شده است).

واژه یلدا به معنای زایش زادروز و تولد است. ایرانیان باستان با این باور که فردای شب یلدا با دمیدن خورشید، روزها بلندتر می‌شوند و تابش نور ایزدی افزونی می‌یابد، آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهر یا زایش خورشید می‌خواندند و برای آن جشن بزرگی بر پا می‌کردند. و از این رو به ماه دهم دی (به معنای روز) میگفتند که ماه تولد خورشید بود.

روی شما به سرخی انار ، شب شما به شیرینی هندوانه ، لبتان مانند پسته خندان ، عمرتان به بلندای شب یلدا ، و غم هایتان به کوتاهی روزش باد .یلدا آمد . شب یلدا مبارک .

راستی توی سرمای این شب طولانی به فکر بی خانه مان هایی که چشم میزنند زودتر صبح بشه هم هستی ؟


در پناه مهر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط فرشید مست و خراب  | 



رخصت

سالهاست که برای عزادری امام حسین(ع)  به بیانات حاج آقا کافی اکتفا میکنم و از منزل خارج نمیشوم چرا که دیده ام کسانی را که با تیپ های آنچنانی مداح و علم کش تکیه ها و مجالس شده اند و شرم نمیکنند دیده ام پدر سیلی بگوش پسر زد در میان خیابان و جمع تا بلند گو را برای مداحی از او بگیرد دیده ام که بنام امام حسین(ع) خرج میدهند ولی وقتی اسمشان را اعلام نمیکنند قهر میکنند و میروند دیده ام که  نذری میدهند و دل میشکنند و دیده ام و دیده ام و و و

امام علی(ع) در یكی از سخنان خود خطاب به كمیل می‌فرماید: «هیچ حركتی نیست كه انجام دهی مگر آنكه برای آن محتاج به معرفت و شناخت هستی (تحفه العقول ص 17)

رسول اكرم(ص) در این باره چنین فرموده است: «كسی كه كاری انجام می‌دهد و در آن آگاهی و شناخت لازم را ندارد، آنچه را كه خراب می‌كند، بیش از آن چیزی است كه اصلاح می‌نماید.»

این فرمایش كه غالباً در زندگی روزمره و در امور جزیی به كار گرفته می‌شود، گاه در مسائل بسیار مهم به دست فراموشی سپرده می‌شود از نمونه‌های برجسته آن عزاداری برای امام حسین(ع) است. برگزاركنندگان مراسم عزاداری برای سیدالشهدا(ع) بایستی شناخت و معرفت كامل نسبت به این امام همام و نهضت عاشورایی آن حضرت داشته باشند اما فقدان این شناخت موجب شده تا بسیاری از مجالس سوگواری امروزی هر چه كه پرشورتر می‌شود، از هدف خود دورتر شود همچنان كه امام صادق(ع) فرموده «كسی كه عملی را بدون بصیرت و آگاهی انجام دهد، مانند رهروی است كه راه را اشتباه پیموده است. لذا هر چه تندتر رود، از مقصود دورتر می‌شود. (اصول كافی، ج 1، ص 54) اثبات این ادعا چندان دشوار نیست. اشعار و نوحه‌هایی كه امروزه در مجالس عزاداری امام حسین(ع) خوانده می‌شوددلیل روشنی بر صدق است که برجسته‌ترین ویژگی رهبر نهضت عاشورا و علمدارش از نظر شاعران و مداحان امروزی چشمان سیاه، ابروان كمان و قامت رعنایشان است، به طوری كه كمتر نوحه یا شعری را می‌بینید كه بر این ویژگیها تأكید نكرده باشد:

سیاهه چشات جزیره دله
هر كی از نسل توئه چه خوشگله
***
همه هستیمو مدیون چشاتم می‌دونی
از همون روز ازل مست نگاتم می‌دونی
***
كار چشماش دلبریه
قد و بالای قشنگش عجب محشریه
***
اونی كه چشماش قشنگه
یك تنه با صد تا لشگر
مثل مرتضی می‌جنگه

نكته مهم دیگر این اشعار نفسانیت غالب بر آن است. ظاهراً شاعران و مداحان امروزی آن‌چنان غرق تماشای چشم و سیمای یار شده‌اند كه فراموش كرده‌اند برای امام حسین(ع) و حماسه كربلا شعر می‌سرایند و نوحه می‌خوانند. شما بایستی در مجلس عزاداری برای سیدالشهدا(ع) به درد دلهای یك عاشق دل‌خسته گوش كنید، برای او سینه بزنید و اشك بریزید. روشن نیست كه ما باید بر مصائب حسین(ع) بگرییم یا حسین(ع) بر مصائب ما؟

مكتب حسینی یا میكده حسینی

مدرسه و مكتب حسینی كه درس‌آموز جهاد و شهادت و ایثار و ظلم‌ستیزی است، که در این اشعار به میخانه و میكده بدل می‌شود. این‌گونه اشعار ظاهراً از تعابیر عرفانی برخی شعرا از حماسه كربلا، به‌ویژه «عمان سامانی» تقلید شده است. اما روشن است كه تعبیر عرفانی از یك حماسه با عرفان‌زدگی كاملاً متفاوت است. تعابیر عرفانی تعابیری استعاری، پیچیده و نیازمند تفسیر هستند. اگر این تعابیر را وارد حوزه عمومی كنند و با آن سینه بزنند، به عرفان‌زدگی تبدیل می‌شود. در تاریخ ایران عرفان‌زدگی گرایش منفعلانه‌ای در برابر بی‌عدالتیهای موجود بوده و در كنار جنون راه گریز مناسبی از مسئولیت و درد آگاهی بوده است.
دوباره خادما در میكده را وا می‌كنن
برای روضه حسین خیمه‌ای برپا می‌كنن
***
تو بذار كه من بمونم سگ میخونه‌ات همیشه
دیگه دنیا رو نمی‌خوام كنج میخونه‌ات رو عشقه
***
دیوونه حسینم و دیوونه حسینم
خراب و مست گوشه میخونه حسینم

چرا باید مدرسه و مكتب حسینی را به میكده و خانقاه بدل سازیم؟ آیا به گفته شریعتی، ما از خون حسین(ع) ماده تخدیری ساخته‌ایم؟ چرا از ویژگیهای برجسته امام حسین(ع) چون آزادگی، ظلم‌ستیزی و عدالتخواهی صرف ‌نظر می‌كنیم و فقط چشم و ابروی او را می‌بینیم؟ چرا رابطه امام و امت را به ارتباطی صرفاً عاطفی و احساسی كه سطحی‌ترین ارتباط است، فرو می‌كاهیم؟ چرا امام حسین(ع) را ارباب خطاب می‌كنیم؟ آیا مفهوم ارباب از مفهوم امام جایگاه و مقام سیدالشهدا(ع) را بهتر بیان می‌كند؟
امام حسین(ع) به عاشق و خاطرخواه و بنده و نوكر و دیوانه و مجنون و مست و خمار و سگ و كفتر نیازی ندارد. امام(ع) یاری‌كننده و فریادرس می‌طلبد. فریادی كه در شور و غوغای چنین مجالسی شنیده نمی‌شود و بی‌پاسخ می‌ماند.
مجالسی كه باید آزادگی و شهادت و ظلم‌ستیزی امام(ع) را مجسم سازد، تصویرگر لب لعل و نرگس شهلا و ابروان كمال یار است. مجالسی كه باید ظلم بنی‌امیه بر حسین(ع) و خاندانش را بازگو كند
امام حسین(ع) در وصیت‌نامه خود هدف قیام را اصلاح جامعه و امر به معروف و نهی از منكر اعلام كردند؛ اما ما هنوز معنای امر به معروف و نهی از منكر را نمی‌دانیم. سیدالشهدا(ع) حدود ده سال امامت شیعیان را بر عهده داشتند؛ اما چرا فقط هفتاد و دو نفر ندای او را لبیك گفتند.

عبدالله بن عمر نیز بر حسین(ع) گریست؛ اما به یاری او برنخاست. 

حفظ دین، اصلاح جامعه اسلامی و امر به معروف و نهی از منكر اهداف قیام عاشورا بودند. این اهداف بایستی در اشعار و نوحه‌های عاشورایی حضور داشته باشند. از سوی دیگر نهضت عاشورا الهام‌بخش آزادگی و شهادت و ظلم‌ستیزی است. همچنان كه نهضت عاشورا از اول محرم آغاز نمی‌شود در دهم محرم نیز پایان نمی‌یابد. مكتب حسینی ثمرات زیادی داشته است، انقلاب اسلامی خود از ثمرات این نهضت است و شهدا و جانبازان هشت سال دفاع مقدس درس‌آموزان این مكتب هستند. چگونه است كه برای حادثه‌ای چون حادثه مسجد ارگ به سرعت نوحه ساخته می‌شود و در مجالس عزاداری خوانده می‌شود، اما بزرگ‌ترین انقلاب قرن و هشت سال حماسه حسینی هیچ حضوری در اشعار و نوحه‌های عاشورایی ندارد. در پایان اشعار و نوحه‌هایی نسبتاً مناسب كه می‌تواند در این زمینه راهگشا باشد، ذكر می‌شود تا مجالس عزاداری ما همچنان كه به نام حسین(ع) است، در خدمت اهداف و آرمانهای نهضت عاشورا نیز باشد:
شمشیر كجم راست كند قامت دین را
تطهیر كند خون دلم دین مبین را
طاغوت بیالوده زمین را ز فسادش
از جور و ستم پاك كنم روی زمین را
هرگز ننهم دست، من از قبضه شمشیر
چون برگ بریزم به زمین دشمن دین را
غوغا شود امروز در این عرصه پیكار
پایین كشم از تخت ریاكار لعین را
از نسل علی هستم و هرگز نهراسم
خشنود نمایم ز خود آن عرش‌نشین را

در پناه مهر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 8:30 قبل از ظهر  توسط فرشید مست و خراب  | 



رخصت

در سکوت شب کافیست صدای ترنمی بگوشم برسد و یا باد در میان درختان بپیچد تا همه گذشته بار دیگر در ذهنم جان بگیرد و ساعتها در اتاقم با تبسمی بر لب روزهای گذشته را بیاد بیاورم و آنگاه خاطراتم به آرزوهایم مبدل میشوند و  خواب نمیبینم بلکه همه جا مانند سایه تعقیبم میکند و از پی ام روان.

خاموش و بی صدا کم کم در منجلاب زندگی فرو میروم مشوش و متاثر از خاطرات گذشته ، دوران خوش و لذّت بار ، دورانی که گذشت ، هر چه بود گذشت ، پر بار از شادی یا پر ملال از غم آری گذشت و تنها یادی زنده و شادی بخش و گرم از خود بجای گذاشت  و من به آنچه رسیدم  برودتی غمبار بود که وحشت از آن سراسر زندگیم را به رسوب کشاند، برودتی چون مرگ و تمامی صداها و حتی صدای گامهایم بر سنگفرش یاد آور این برودت است .

هرگاه پلک بر هم میگذارم در نظرم مجسم  میشود ، سپیده دمان او را میبینم که از هر گوشه اتاق نگاهم میکند ، در کوچه و گذر به امید مشاهده کسی که نشانی از او در سیمایش باشد دیگران را می نگرم وآنگاه نیاز کسی که با او درد دل کنم تا از احساسم سخن بگویم ولی آخر چطور !!؟

چطور می توانم با دوست یا هر کسی دیگر حرفی بزنم تازه چه بگویم !!؟

برای که بگویم !!؟

 مشتی آدمهای بی احساس و باطل و تهی و بی سرو ته  که هیچ نمی شنوند و سر در گریبان خود دارند و سرانجامی جز نوعی زندگی تهی و روزمره برایشان نمی ماند و گوئی که دراین میان مرا به اقامت اجباری در میان آدم نماها محکوم کرده اند.

خوشحال بودم از آنکه شاید در این میان کسی را بیابم که گفتن با او بتواند مرا شیدا کند ، خوشحال بودم که بتوانم با او از هر موضوعی بدون دغدغه سخن بگویم  و از آدمها شکایت کنم ولی این شادی نیز دیری نپائید و در دلم مدفون شد .

بعدمن درذهن تويک نام ميماندبجا 

آتش يک عشق بي فرجام ميماندبجا

 بي تو آرام از کنارخاطراتت مي روم

يادمن در سايه ابهام ميماند بجا

ميروم گم ميشوم درکوچه هاپس کوچه هاتنگ غروب

جاي پاي کهنه ايام مي ماند بجا

ميرويم بي هم بعد ما دردشت عشق

روي دوش باد يک پيغام مي ماند بجا

 

در پناه مهر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 2:26 بعد از ظهر  توسط فرشید مست و خراب  | 



رخصت

کوهنوردی می‌ خواست به قله بلندی صعود کند. پس از سال‌های سال تمرین و آمادگی ، هنگامی که قصد داشت سفر خود را آغاز کند شکوه و عظمت پیروزی را پیش روی خود آورد و تصمیم گرفت صعود را به تنهایی انجام دهد او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاریکی می‌رفت ولی قهرمان ما به جای آنکه چادر بزند و شب را زیر چادر به صبح برساند، به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی‌شد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی‌توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره‌ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند.
کوهنورد همان‌طور که داشت بالا می‌رفت ، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط کرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس ، تمامی خاطرات خوب و بد زندگی‌اش را به یاد می‌آورد. 
داشت فکر می ‌کرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش شد. در آن لحظات سنگین سکوت، که هیچ امیدی نداشت از ته دل فریاد زد: خدایا کمکم کن !
ناگهان ندایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می‌خواهی؟
- نجاتم بده خدای من!
- واقعا" فکر می ‌کنی می‌توانم نجاتت دهم؟
- البته ! تو تنها کسی هستی که می‌ توانی مرا نجات دهی.
- پس آن طناب دور کمرت را ببّر!
و بعد سکوت عمیقی همه جا را فراگرفت.
اما مرد تصمیم گرفت با تمام توان مانع از پاره شدن طناب حلقه شده به دورکمرش شود. روز بعد، گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد در حالی پیدا شد که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمین فاصله داشت...

من و شما چی؟ چه قدر تا حالا به طنابی در تاریکی ‌چسبیدیم به خیال نجات ؟
تا حالا چه قدر حس کردیم که خداوند فراموشمان کرده ؟ یکبار امتحان کنیم؛بیایید طناب رو ببریم و رها کنیم ...

درپناه مهر
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 2:55 بعد از ظهر  توسط فرشید مست و خراب  | 



سلامی دوباره

تا به کی باید ماند و صبوری پیشه کرد ؟کودکی کسانی گردت شوقت را دارند ولی تنهائی ، پدر ، مادر ، خواهر ، و برادری داری که همگی به هم در دل از صمیم جان عشق می ورزید ، کسانی داری اما نداری همه سوی خویشند و غم روزگار خود دارند تنهائی ، نو جوان می شوی با کسانی آشنا می شوی دوستانی می یابی ولی باز هم تنهائی ، بزرگتر میشوی جوانی میشوی برومد در خیالات شیرین غوطه ور دل می بندی شاید سخت شاید چون ریشه در امتدار یک درخت کهن در زیر زمین و در دلت جوانه میزند عشق ورویای کسی و می پنداری این است پایان روزگاران خلوت نیشینی در زاویه تنهائی ، ولی تنهائی ، باری شاید با او و یا دیگری به ازدواج بیاندیشی و بر این مهم تن دردهید و و در زمانی نه چندان دور دارای فرزندانی شوی قد و نیم قد ، حالا دیگر خانواده داری ، همسر و فرزندان چند ولی انگاری که نداری ، تنهائی ، کسی نیست که دستگیر نه همفکر باشد اندیشه ات را ، نه آنکه توقعی بیش و افزون داشته باشی هرگز ،فقط در قبال محبتی که همه از تو دریغ کردند و تو بی شائبه از هیچ کس دریغ ننمودی توقع همداستانی و همدلی داری ولی افسووووووووووووس دریغت می کنند.

همه آنچه که برای دیگران خواستی و همگان از تو دریغ کردند و باز هم برای همه میخواهی ولی باز هم افسوس و صد افسوس کسی نمیداند که چه میگوئی و چه میخواهی در این هنگام است بیاد خدای خودت میافتی و با لبانی بسته و چشمانی ماسیده از اشک صدایش می زنی و از صمیم قلب فریاد   بر می آوری :

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای من دیگر پس از این نمیخواهم تنها بمانم 

ولی دریغ از پاسخی بر این هزاران پژواک آیا او صدایت را میشنود ؟ پاسخی نمی آید...


لبت (( نه )) گوید و پیداست می گوید دلت ((آری))

که اینسان دشمنی ، یعنی که خیلی دوستم داری

دلت می آید آیا از زبانی این همه شیرین

تو تنها حرف تلخی را ، همیشه بر زبان رانی ؟

نمی رنجم اگر باور نداری حس نابم را

که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری

ترا چون آرزوهایت همیشه دوست خواهم داشت

بشرط آنکه من را در میان آرزوی خویش نگه داری

چه زیبا می شود دنیا برای من اگر روزی

تو از لعل لبت ای معما ، پرده برداری


اه داشت یادم میرفت باز هم  این شهریور لعنتی داره میرسه و من یک سال دیگه  بیهوده بالا میروم نردبام زندگانی را


رخصت 

در پناه مهر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 11:43 قبل از ظهر  توسط فرشید مست و خراب  |